سفر

این روزها پر از حس خوب بودن هستیم

این روزها زندگی را با تمام وجود 

می نوشیم 

لذت همه لحظه ها را می بریم با تمام وجود 

این روزها پر از حس خوب بودن هستیم 

کنار عزیزان مان 

سال نو

نو شدن خوب است اگر واقعا نو شوی ، اگر می شد حمل نکرد با خود همه بدی ها و فکرهای منفی سال قبل را ، اگر می شد با همه وجود رها شد و به این باور برسانی خودت را که رها رها رها من .                     باید بتوانم سال جدید رها شوم از همه منفی های گذشته باید بتوانم حمل نکنم بار منفی های گذشته را و با خودم به سال جدید نیاورم . باید هر سال مثل یک نوزاد تازه به دنیا آمده نو باشیم اما فقط از منفی ها 

من امسال سال را از الان نو می کنم با پاک کردن همه منفی ها و مثبت دیدن اما یادم می ماند که اشتباهات گذشته را تکرار نکنم 

بهاری باشید 

بیماری تا وقتی مزمن نشده اذیتت می کند وقتی مزمن شد دیگه متوجه نیستی چه دردی داری و چه باری را تحمل می کنی . بعد یک زمانی به خودت در آینه نگاه می کنی باورت نمی شود این همه مو سفید کی در سرت پیدا شده یا چین های پیشانی ات کی بوجود آمده . من که مشکلی ندارم الا این درد کهنه که فراموش کرده ام چقدر عمیق است . جالبه اگر پارسال خسته بودم و درمانده الان هیچ حسی ندارم اصلا فکر می کنم زندگی همین است دیگه اگر این مشکل نباشد زندگی معنایی ندارد 

مادرانه ها 1

رفتم مدرسه دنبال شان ، در راه برگشت خیلی جدی برادر بزرگتر می گوید اگر سگ داشتیم الان یک سورتمه چوبی می خریدیم بعد سگه ما را تا خانه روی سورتمه می کشید ، می بینی مامان سگ چقدر خوبه .می دانم دارد من را امتحان می کند مثل همه دفعه های قبل تا ببیند چقدر آمادگی خرید سگ را دارم . شاید بعد از سال ها نرم شده باشم .از آینه نگاهش می کنم و می گویم همین شما دو تا را دارم بزرگ می کنم و دست تنها به کارهایتان می رسم خیلی هنر می کنم ، سگ اگر داشتیم کی می بردش پیاده روی باهاش بازی می کرد بهش رسیدگی می کرد .برادر کوچکتر با یک قیافه خیلی جدی می گوید خب یک گربه هم بخر با هم بازی می کنند نگاهش می کنم و می گویم : می خواهید یک موش هم بگیریم و کلا همه شان سرشان گم شود ، برادر کوچکتر با ذوق کودکانه ایی نگاهم می کند و می گوید وای خیلی خوب می شه . پشت چراغ قرمز ایستادم نگاهی به عقب می اندازم چشم هایشان از هیجان برق می زند ، یک لحظه دلم برایشان می سوزد براینکه راحت بتوانم جواب بدهم به سمت جلو نگاه می کنم و می گویم آنوقت خانه نیست که باغ وحش است . برادر کوچکتر می گوید : نه مامان نگران نباش وحشی نیستند . جلو خنده ام  را می گیرم و می گویم منظورم وحشی بودن نیست باغ وحش یعنی zoo . از آینه نگاه شان می کنم ، برادر بزرگتر خیلی آرام به برادر کوچکتر می گوید مامان با نگه داشتن حیوان موافق نیست . برادر کوچکتر که هنوز متوجه جواب من نشده خیلی آرام بهش می گوید : نه مامان گفت zoo می خرد . قیافه ام دیدنی بود . من عاشق مکالمات خودم و این دو تا هستم گاهی وقت نمی توانیم زبان هم را بفهمیم . فکر می کنم دنیایم بدون این دو تا چقدر مسخره و خشک بود 

بهاری باشید حتی در هوای منفی بیست 

برگشت

چقدر دلم برای اینجا تنگ شده بود ، دلم می خواهد برگردم به زیر نقاب این بلاگ با این تفاوت که می دانم خیلی از کسانیکه من را در دنیای واقعی می شناسند اینجا را می خوانند ، آدم های این شهر خیلی تغییرم دادند مدتی تلخ شده بودم اما الان دیگه بی تفاوت شدم به همه کسانیکه زوری می آیند در زندگی ام و خودشان هم غیب می شوند . نمی خواهم منفی بنویسم که به این باور رسیدم هرکسی منفی بیاندیشد منفی می بیند ، می خواهم کتاب رازشکرگذاری را شروع کنم ، شاید اینجا با شما تمرین هایش را انجام دادم 

از تفاوت هایم اینکه مامان دو تا پسر شیطان و باهوش هستم که همه دنیایم اینجا در آنها خلاصه می شود به کارهای هنری رو آوردم یکدفعه پارسال کشف شدم .

آدم ها هم آب دیده ام کرده اند ، البته ذات هیچکس تغییر نمی کند می دانم اگر باز هم کسی بیاید و کمک بخواهد از خودم می گذرم که به دادش برسم از کسی به اندازه خودم شاکی نیستم 

 

بهاری باشید 

گل زیبای من

مهم نیست آخر اولین ماه بهار ، برف می بارد

تو که باشی و لبخندت را از من دریغ نکنی ، همیشه بهار است

گل همیشه بهار من

رها کن هر چه بند است

گاهی حتی سالها حرف زدن کافی نیست!
با بعضی ها باید به سکوت رسید، به یک لبخند، به یک نگاه!
رهایشان کرد،
و با اطمینان به دست طبیعت سپردشان.
طبیعتی که در آن هر حضوری سایه ای،
هر صدایی پژواکی،
هر زهری پادزهری،
و هر عملی عکس العملی دارد.
باید گذشت، رها کرد، آرام بود و ایمان داشت،
که زندگی در دنیا بی حساب نیست..

بانو مهربانی

مهربان ترین فرشته روی زمین هستی بانو

فرزند تو بودن بالاترین خوشبختی است بانو

تولدت مبارک بانو

تولد یک فرشته را به خودش تبریک نمی گویند

بلکه به کسانیکه وجود آن فرشته باعث خوشبختی شان شده تبریک می گویند

تولدت مبارک مامان گلی من

تولدت مبارک بانو صبر

تولدت مبارک بانو گذشت و مهربانی

در برابر بهشتی که زیر پایت قرار دادند من هیچ ندارم که تقدیمت کنم

من را ببخش برای دوری بانو

دلفریب رنگارنگ

 

به خودت مغرور نشو

عاشقانه هایی که ما در بهار در گوش هم گفتیم

تو را این گونه دلربا کرده است

ای پاییز رویایی

کسی می داند پیچ و مهره کله ام کجاست ؟

 

سرم ورم کرده از فکرهایی که نمی دانم چیست

 کاش می شد شب ها بازش کنم و بگذارم در قفسه کتابهایم و راحت یک دل سیر بخوابم

مغزم آرامش می خواهد

آن هم از نوع یک دختر دوساله نه حتی پنج ساله

که دختر بچه پنج ساله هم فکرش ، آرامش ندارد

شب ها به هیچ زیاد فکر می کنم طوری که کلافه می شوم از این همه ........

دخترک سرتق درون من گاهی دلش ......

این روزها

مادرانه هایم پررنگ شده

یا کم رنگ

نمی دانم

فقط این را می دانم وسط این همه کار

گاهی دلم می خواهد مادرم کنارم بود

تا کمی  دختر کوچک سرتقی بشوم که برای توجه لجبازی می کند

امان از سر شلوغی که وقت نمی کنم تلفن را بردارم و زنگ بزنم

امان از دوری که دلم نمی خواهد ذره ایی دل مادرم بگیرد

 

** از اثرات هر روز هفته حتی تعطیلات آخر هفته کلاس رفتن است

یکی بیاید تکلیف این رخت هایی که در دلم می شویند

را مشخص کند

چند وقت است غروب که می شود در دلم غوغایی برپا می شود

امروز از ظهر حالم بد است

سرگردانم

و علت این سرگردانی را نمی دانم

با اینکه همه چیز عالی است

ولی دلم هوای گریه دارد الکی

آیینه دل

چشم ها آدم را لو می دهند

وقتی با یکی چت می کنی

یا از پشت عینک آفتابی لبخند می زنی

هیچ کس نمی فهمد در دلت چه خبر است

امان از وقتی که چشم ها نمایان شود

آن وقت لو می دهد در دلت چه غوغایی است

و با گفتن یک کلمه بیرون می ریزد

همه اندوه دلت را

چشم ها دلت را لو می دهند

و ما شش ساله شدیم

تولدم را جاودانه کردی با آمدنت

تو بهترین هدیه ایی هستی که به من داده شده

این روزها ، روز من است

نه بخاطر تولدم

بخاطر وجود تو آرینم

ممنونم گل مامان که فردای تولدم آمدی

از همان اول به مامان نشان دادی

که همه جوره حواس ات بهش است

ممنونم پسرکم

از وقتی که آمدی لحظه های سخت زندگی ام را با من شریک بودی

ممنونم خدا جون که این تقدیر را برای من رقم زدی

شش سالگی ات مبارک گل مامان  

بهاری باشید

غربت

من غربت را در اورژانس بیمارستان مزخرف میجرمکنزی

زیاد احساس کردم

برای منی که از کوچکترین آزمایش تا بزرگترین آن در خانه خودمان انجام شده بود

اگر مشکلی داشتم از لحاظ پزشکی سریع رفع می شد

دیروز عصر یکی از بدترین و سخت ترین و پر غربت ترین عصرهای اینجا بود

وقتی نزدیک چهارساعت با یک پسربچه دو ساله که پیشانی اش خونی بود

در آن اورژانس گذارندم

و وقتی اعتراض کردم که چرا ما را دکتر نمی بیند گفتند وضعیت این بچه اورژانسی نیست

باید مثل بقیه که خیلی ها شون از من هم سالم تر بودند صبر کنی

حالا تو تصور کن برای یک عدد بخیه چقدر معطل مان کردند

جدا از بحث نگرانی های مادرانه

و جیغ ها و گریه های التماسی پسرکم وقتی در ملافه سفید محکم پیچیده بودنش

پ مثل پناه ، پ مثل پدر

 

اینکه مرد اول زندگی ات بلد باشد محبتش را نشان بدهد ،

یعنی آنقدر خوشبخت باشی که بابایی مثل بابای من داشته باشی ،

که وقت و بی وقت حتی از راه دور به تو نشان بدهد چقدر برایش مهم هستی ،

که حتی شب هایی که سرکار است و نوبت شیفت اش است را به تو اختصاص بدهد

و هر طور که شده زنگ بزند تا محبتش را به حلقت بریزد و تو را لبریز کند

که این تلفن زدن ها باعث شود نیم وجبی خانه ات هم بابا مجتبی را به خوبی بشناسد ،

کاری نداشته باشد که گاهی تو بچه بد از سر خستگی

و یا هر بهانه الکی جواب سربالا داده باشی

دو باره دو شب بعد بهت زنگ بزند و بلد باشد درست ابراز علاقه کند جوری که یادت برود

دفعه قبل بعد از تلفن از خودت بدت آمده بوده که حق فرزندی را از راه دور برای لحظه ایی

درست ادا نکردی

حتی وقتی کنارش هستی بلد است کی ببوسدت ، کی بغلت کند ،

کی با نگاهش به تو بفهماند برو جلو من هستم و آنقدر این نگاه در زندگی ات عمیق بوده باشد

که هنوز برای تصمیمات بزرگ زندگی ات دلت اول به او گرم باشد .

بابای من چیزی ورای خیلی از مردان هم نسل خودش است ،

بلد است محبت اش را نشان بدهد ابایی ندارد و نداشته که دیگران چه می گویند

دلت می خواهد گاهی دستش را بگیری و به همه دنیا نشان بدهی 

بگویی این مرد تاج سر من است

کسی است که نفسم به نفسش بسته است نام خانوادگی ام از اوست و ورای همه چیز است

و نازنین پدرم است  و برای من هر روز ، روزش است ، روزت مبارک عشق اول من

دل من امروز چند قاره آن ور تر است

دخترک فسقلی خانه ما

امروز قدم در مرحله جدیدی می گذارد

دخترک فسقلی خانه ما

نمی داند دل خواهر بزرگش این چند روز بدجوری قاطی کرده

نه دلش که همه وجودش با اوست  این روزها

دخترک سرتق و مهربان خانه ما

امروز عروس خانه دیگری می شود

ولی همیشه برای خانه ما

همان الهام  کوچک و سرتق و مهربان است

همان خواهر کوچلو

امان از غربت این روزهای دلم

قرن بیماری های ناعلاج

قرن بیماری های عجیب

قرن به من چه  و به تو چه

قرن ما این هستیم

و او نیست

قرن عجایب

بی شعوری یک نوع سرطان است

این را جدیدا کشف کردند

لطفا اگر کسی را دیدید که شعورش به هیچ چیز نمی رسد

ناراحت نشوید بنده خدا سرطان شعور گرفته است

دل تان برایش بسوزد که علاج ندارد این سرطان

قرن بیماری های ناعلاج

قرن به من چه

یا

به تو چه

هر روز ، روز تو است

برای ایثاری که داشتی بهشت هم کم است

بماند بهشت بهانه ایی است

تا متوجه نشوی دنیایت را جهنم کردیم

فرشته مهربان زندگی ما

روزت مبارک

 

** پارسال همچین روزی ، روز اولی بود که رسیده بودم ایران

آخ که چقدر دلم برایت تنگ شده مامان

برای صدا و نگاهت از نزدیک

برای در آغوش گرفتن ات

حتی برای وقت هایی که از دستم ناراحت می شدی

مامان نازنینم

فرشته مهربانم

در برابر گذشتت هیچ ندارم  که بگویم

کاش می توانستم کاری کنم که همیشه شاد باشی

نه عاشق می شوند

نه عاشق می کنند

گنجشک هایی که با بهار می آیند

همان ها که از این شاخه به آن شاخه پریدن عادت شان است

اما می توانند

در تو حس عاشقی را بیدار کنند

چشمان تو را صبح زود باز می کنند

همان جیغ جیغو های سحر خیز

عاشق نمی شوند اما تو را عاشق می کنند

گره گشا

باران بهانه ای است 
برای باز کردن بغض ها 
برای شستن دل ها
برای شفافیت چشم ها
ورنه 
زمین با اشک های ندامت آدم و حوا
منتظر یک ، دو قطره نیست 
که ببارد یا نه 
باران بهانه گشایش است


راز

و هر صبح خورشید

اصرار دارد

سر از راز چشمانت در بیارد

 

برای دختری که خودش ، خودش را گم کرد

هنوز هم دستمالت را زیر درخت آلبالو گم می کنی؟

هنوز هم اینجا می شینی و گریه می کنی تا یکی پیدا شه دل تو وا شه ؟

هنوز هم آلیسا ، آلیسا می خوانی و شاد می چرخی ؟

هنوز هم  زووووووووووو می کشی تا نفست بند بیایید ؟

هنوز هم تاب تاب عباسی

هنوز هم دختر پادشاه می شوی که بیایی تماشا ؟

آره با تو هستم

با تو مریم

با تو که این روزها آنقدر در نقش های آدم بزرگ ها غرق شدی

که روحت خسته شده

تو گم شدی

در  پیچ های جاده زندگی

پیدا شو ، به خودت بیا

تو به درد بزرگ شدن نمی خوری

با باران و برف های این روزها  مثل آن وقت ها

بدون چتر برقص

آخ بابا

چرا هر چی که درباره خودم تفکر می کنم به تو می رسم

بابا

مریم بانو تو داره یادش می رود که گاهی باید بچه شود

تا روحش تازه بماند

بابا همش تقصیر توست که من را آزاد گذاشتی در تصمیم

و روی دل خودت پا گذاشتی تا من پرواز کنم

بابا ، بابای خوبم 

چقدر خوبه اینجا را نمی خوانی ؟ راحت می توانم از قالبی که دور خودم کشیدم

بیرون بیایم و بگویم من را ببخش که جوانی ات را با خودم آوردم اینجا

بابا کاش گاهی شماتتم می کردی تا عذاب نداشته باشم از دوری

دختر پادشاه ؛ آمده تماشا ، چی داره آلبالو

نداریم ..........

بهاری باشید

خط های منحنی زندگی را بهتر می فهمند

کاش یاد بگیریم

زندگی زیاد هم که فکر می کنیم جدی نیست

کاش شوخی بگیریم

همه چیز را

کمی خطوط منحنی وارد زندگی مان کنیم

همه خط های صاف به مقصد نمی رسند

همه خط های شکسته خشن هستند

بیایید در این سال جدید

نرم شویم

مردم را از دریچه چشم خودشان ببینیم

با کفش کسی راه نرویم چون آن کفش برای ما نیست

اما

مواخذه هم نکنیم و نخواهیم همه همانطور باشند که ما می بینیم

در جعبه مداد رنگی اگر سیاه نباشد رنگ های دیگر معنا ندارند

بیایید با هم ملایم باشیم

و بهاری

 

بهار را با عشق مان برای دنیا جاودان می کنیم

من بهار می شوم

و تو

تنم را پر از شکوفه کن

آنوقت بهاری برای دنیا می سازیم

اعجاب انگیز و عطر آگین

دنیا را برای همیشه بهاری می کنیم

تو فقط روحم را بنواز

من خودم همه را به مهمانی عطرآگین بهار دعوت می کنم

تو فقط باش

بهاری باشید

 

چطور باور کنم شروع جدید را ؟

برای ما که در غربت هستیم سال شمسی عوض نمی شود

در همان آخرین عیدی که در ایران بودیم ، می مانیم

از عصر گوش هایم را به صدای باد و طوفان

وچشم هایم را به روی برفی که شلاقی به پنجره می خورد

بستم

گلدان جدید خریدم

آهنگ های شاد نوروزی را با صدای زیاد در خانه پخش کردم

سعی کردم با هر آهنگ برقصم و شادی کنم

اما

امان از این آهنگ ها که همش یادآور خاطراتی است که دلم برایشان تنگ شده

دلم نوروز را باور نمی کند

دلم هفت سین مادرم را می خواهد

آنقدر این نوروز برای من غیرقابل لمس هست

که برای هیچ کس عیدی هم نخریدم

من گذشت زمان را باور نمی کنم

نرسیده به چهل سالگی

«ای کاش من هم عاشق چیزی بودم،عاشق چیزی که فقط و فقط مال خودم باشد

،عاشق یک کار،یک عشق مطمئن،عشق به چیزی که به عواطفت جواب بدهد

،نگران آن نباشی که پس ات بزند،یا کمتر دوستت داشته باشد،یا ته بکشد..»

 رمان چهل سالگی از ناهید طباطبائی

** لطفا نصیحت نکنید فقط اگر می توانید درک کنید

من مست می عشقم

مست جام دوستان بودن لیاقت می خواهد

ممنونم که چهار روز پشت سر هم

جامم را لبریز کردید

از محبت و دوست داشتن و عشق

اینجاست که باید گفت

سرمستم از وجودتان

که بودن تان ورای همه بودن هاست

 

بهاری باشید

کاش بغض درونم ببارد

می دانی کی بیشتر غربت را درک می کنی

وقتی که باید در یک مجلس شاد با بهترین لباس در حال شادی باشی

باید صدر مجلس باشی ولی مثل کوزت شدی

سعی می کنی خانه تکانی زود هنگام انجام بدهی

اما نمی شه ، هر چقدر هم سعی کنی خودت را مشغول کنی

باز هم یک جای کار می لنگد

لعنت به زندگی این روزها

لعنت به این بغض که نمی شکند

دلم آنجاست چه کنم که بسته پایم

به قول یکی از دوستان این دو تا فسقلی که همه وجودم به وجودشان بسته است

شده اند سنجاق سینه ام

کاش فکرم مثل یک تکه چمن روشن بود

تضاد یعنی حس الان من

پر از خوبی و بدی

پر از دلتنگی و ....

تضاد یعنی فکر قاطی و کدر من

کاش فکرم مثل یک تکه چمن روشن بود

 

** پسرک ، پسرک آخ که هرچی از تو بگویم و رسالتی که بر دوش ات کائنات گذاشته

کم گفتم ،فقط می توانم بگویم ممنونم که من را مادرت انتخاب کردی

آرینم تو رسالت بزرگی بر گردنت گذاشته شده و من برای خودم خوشحالم

و برای هزارمین بار به داشتنت افتخار می کنم

** عزیزکم ، خواهر فسقلی دوست داشتنی ام

نمی دانی چقدر دلم پیشت هست ، من را برای دوری ببخش

بهاری باشید