رفتم مدرسه دنبال شان ، در راه برگشت خیلی جدی برادر بزرگتر می گوید اگر سگ داشتیم الان یک سورتمه چوبی می خریدیم بعد سگه ما را تا خانه روی سورتمه می کشید ، می بینی مامان سگ چقدر خوبه .می دانم دارد من را امتحان می کند مثل همه دفعه های قبل تا ببیند چقدر آمادگی خرید سگ را دارم . شاید بعد از سال ها نرم شده باشم .از آینه نگاهش می کنم و می گویم همین شما دو تا را دارم بزرگ می کنم و دست تنها به کارهایتان می رسم خیلی هنر می کنم ، سگ اگر داشتیم کی می بردش پیاده روی باهاش بازی می کرد بهش رسیدگی می کرد .برادر کوچکتر با یک قیافه خیلی جدی می گوید خب یک گربه هم بخر با هم بازی می کنند نگاهش می کنم و می گویم : می خواهید یک موش هم بگیریم و کلا همه شان سرشان گم شود ، برادر کوچکتر با ذوق کودکانه ایی نگاهم می کند و می گوید وای خیلی خوب می شه . پشت چراغ قرمز ایستادم نگاهی به عقب می اندازم چشم هایشان از هیجان برق می زند ، یک لحظه دلم برایشان می سوزد براینکه راحت بتوانم جواب بدهم به سمت جلو نگاه می کنم و می گویم آنوقت خانه نیست که باغ وحش است . برادر کوچکتر می گوید : نه مامان نگران نباش وحشی نیستند . جلو خنده ام  را می گیرم و می گویم منظورم وحشی بودن نیست باغ وحش یعنی zoo . از آینه نگاه شان می کنم ، برادر بزرگتر خیلی آرام به برادر کوچکتر می گوید مامان با نگه داشتن حیوان موافق نیست . برادر کوچکتر که هنوز متوجه جواب من نشده خیلی آرام بهش می گوید : نه مامان گفت zoo می خرد . قیافه ام دیدنی بود . من عاشق مکالمات خودم و این دو تا هستم گاهی وقت نمی توانیم زبان هم را بفهمیم . فکر می کنم دنیایم بدون این دو تا چقدر مسخره و خشک بود 

بهاری باشید حتی در هوای منفی بیست