بغض لعنتی
مگر دل من چقدر گنجایش دارد
دلم آنجاست خودتان هم می دانید
امروز تولد بابام هست و عقد کنون دخترکی که کم از خواهر برایم ندارد
دخترکی که از وقتی پایش را در این دنیا گذاشت و تا زمانی که ایران را ترک کردم
کنارش بودم ولی امشب همه هستند الا من
هنوز باورم نمی شود ساره کوچک ما دارد زن زندگی کسی می شود
آنقدر بزرگ شده که تا سال آینده می خواهد خودش خانم خانه شود
و قاطی دنیا آدم بزرگ ها
شما ها کی اینقدر بزرگ شدید
چندوقت پیش با خواهرم حرف می زدم آنقدر منطقی و بزرگانه صحبت می کرد که ته دلم غنج رفت
از اینکه الهام کوچکم که هیچ وقت با هم سر سازگاری نداشتیم الان برای خودش صاحب سبکی شده
آنقدر بزرگ شده که بدون احساس الکی و از سر لجبازی حرفم را می فهمد
یا مهناز بدون اینکه ناراحت شود یا دلش بشکند منطق حرف هایم را می فهمد
من دارم پیر می شوم این را نمی خواهم ولی بزرگ شدن شما ها را دوست داااااااااارم
دل من آنجاست همه تان می دانید
نه برای بزن و برقص اش برای دیدن تک تک تان که بزرگ شدید
برای دیدن حالت صورتتان وقتی داریم با هم منطقی بحث می کنیم
نه این حق من نبود
الان که می توانم خیلی چیزها را برایتان بگویم آنقدر دور باشم که نتوانم لذت اش را ببرم
دلم می خواهد سپهر را تا کوچک است در بغل مهدیه ببینم وقتی تغییر صدای مهدیه را شنیدم
فهمیدم چقدر دلم لک می زند تا شیر خوردن سپهراش را ببینم
قاطی هستم
خودم هم می دانم ولی شما که آنجا هستید به من حق بدهید
مامان شدن مهدیه
عقد ساره
تولد بابام
همش در یک ماه اتفاق بیفتد و من اینجا باشم
دو سال هست در گوشی با تو حرف نزده تا تو با همان لحن مخصوص ات
بگویی بابا جان زندگی همین هست
زندگی صد سال اولش سخته بعد سربالایی می شود
بابای مهربانم بی وفایی ام را به دل بزرگت ببخش
تولدت مبارک عزیزترین بابای دنیا