غربت
من غربت را در اورژانس بیمارستان مزخرف میجرمکنزی
زیاد احساس کردم
برای منی که از کوچکترین آزمایش تا بزرگترین آن در خانه خودمان انجام شده بود
اگر مشکلی داشتم از لحاظ پزشکی سریع رفع می شد
دیروز عصر یکی از بدترین و سخت ترین و پر غربت ترین عصرهای اینجا بود
وقتی نزدیک چهارساعت با یک پسربچه دو ساله که پیشانی اش خونی بود
در آن اورژانس گذارندم
و وقتی اعتراض کردم که چرا ما را دکتر نمی بیند گفتند وضعیت این بچه اورژانسی نیست
باید مثل بقیه که خیلی ها شون از من هم سالم تر بودند صبر کنی
حالا تو تصور کن برای یک عدد بخیه چقدر معطل مان کردند
جدا از بحث نگرانی های مادرانه
و جیغ ها و گریه های التماسی پسرکم وقتی در ملافه سفید محکم پیچیده بودنش
+ نوشته شده در هشتم خرداد ۱۳۹۲ ساعت 6:6 توسط مریم
|