طوفان برف

در ایران یک کمی برف می آید

همه جا را تعطیل می کنند

اینجا برف می آید ۳۰ تا ۴۰ سانتی متر ـ البته قطع هم نشده ـ

بعد این برف با باد ۳۰ کیلومتر همراه هست

قرار دو روز هم ببارد

آن وقت دارند هی امکانات را بیشتر می کنند

که یک وقت این بچه ها از مدرسه عقب نماند

نه که خیلی هم درس هایشان جدی است ـ البته در مقطع ابتدایی ـ

این را نوشتم بگویم جایتان خالی دقیقا فردا که روز چله بزرگ

اینجاست که اعتقاد دارند در این روز دیگر زمستان

نصف شده طوفانی داریم عاااااااالی

با این همه

بهاری باشید

بی خوابی و کودکی و دل بهانه گیر

این چندوقت بی خوابی زیاد به سراغم می آید دیشب داشتم به کودکی ام فکر می کردم

و آن حیاط بزرگ که کودکی ما ۶ تا دختر عمو در آن رقم خورده است

در آن حیاط بزرگ شدیم و قد کشیدیم

به مادربزرگی که مامان های ما بخاطر وجودش تابستان با خیال راحت

به سرکارشان می رفتند و مدارس هروقت تعطیل بود

غصه بچه های تنها در خانه را نداشتند

به خودمان ۶ تا که دو به دو هم سن بودیم

به آن درخت بزرگ

ـ با اینکه خانه ساخته شده ولی درخت هنوز هست ـ

که سایه اش نصف بیشتر حیاط را می پوشاند

به بودن هایمان و تنها نبودن مان

به خاله بازی و ..............

چقدر این روزها دلم برای کودکم می سوزد

که در جایی دور از هم خون هایش دارد بزرگ می شود

هیچ وقت شاید متوجه نشود یک دختر عمو یا دختر خاله

گاهی از خواهر هم برایت نزدیکتر می شود

پسر عمو و پسرخاله می تواند جای برادر نداشته باشد

که هنوز از راه دور دل هایمان به هم وصل است

آخر این وصل بودن از کودکی با ما بزرگ شده

این روزها دلم دوچرخه سواری های عصرهای تابستان

و دعواها و قهرهایمان را می خواهد

این روزها دلم بهانه گیر شده است

همش دلش کودکی هایش را می خواهد

بهاری باشید

دست و پای بلوری

من با تو دوباره کودکی را تجربه کردم

پسرک ۳ سال و ۷ ماهه من

پسری است

که در درک من از همه سقبت گرفته هست

انگار رسالت اش این بوده که

من را از درد غربت نجات دهد

 

** آمده من را بغل کرده و با آن لحن کودکانه اش می گوید

مامی تو جون منی

می گویم تو هم جون منی

خیالش راحت می شود و می رود

** روی کابینت نشسته

من هم بین گاز و یخچال و ظرفشویی در رفت و آمد هستم

یکدفعه می گوید : مامی دلم تنگ شده

می گویم : مامان جان ما که همیشه با هم هستی دلت برای کی تنگ شده

می گوید: برای مامی

نگاهش می کنم و می گویم:آرین اگر یک روز ما از هم دور شویم تو چیکار می کنی

جوابم را نمی دهد بعد از مدتی نگاهش که می کنم

صورتش را جمع می کند و می گوید : دور نمی شویم

به قول یکی از دوستان  فیلم این حرف ها را باید برای آینده داشته باشم

** صبح بهنام دارد می رود سرکار

من می گویم بابا نرو من تنها می شوم

می خواستم عکس العمل آرین را ببینم خیلی جدی دست در جیب اش می کند

و نگاهی در آینه به خود می کند و می گوید : من بابام

می گویم : بابای کی؟

می گوید: بابای مریم

** مثل من است از تغییر می ترسد

ولی وقتی در موقعیت قرار می گیرد راحت می پذیرد

بهش می گویم : آرین لباس بپوشیم و بریم خرید

می گوید: لباس نمی پوشیم و نمی ریم خرید

** ناراحتی هیچ کس برایش مهم نیست الا مامی

کافی است من جای جونم بگویم بله آن هم با لحن تحکمی

دماری از روزگارم در می آورد که خودم پشیمان شوم

** چند شب پیش در حالیکه خواب بود داشتم روی اش را مرتب می کردم

نصف شب بود دست اش را آورد جلو  و من دردلم گفتم وای بیدار شد

بدون اینکه پلک هایش حتی تکان بخورد دستش را آورده جلو و بازو من را لمس کرده

خیالش که راحت شد لب هایش را جمع کرده

صورتم را بردم جلو ، من را ب و سید و به بقیه خوابش رسید

** نصف شب صدایم می کند می گویم : جانم

می گوید: ماشین برف ها رابرد

در حالیکه دارم بلند می شوم بروم سراغش می گویم: آره مامان جان

دیگر صدایی نمی آید ، بچه ام نگران برف ها بوده

** فرستادم اش برود تلفن را از بالا بیاورد

یکدفعه می ایستاد و می گوید: آرین ؟ آرین رفته بالا تلفن بیاورد

** اگر بخواهم بنویسم زیاد می شود و از حوصله خارج ولی همین قدر بگویم

خوشحالم از داشتن اش آنقدر که هیچ وقت فکر نمی کردم

بتوانم بچه ایی را دوست داشته باشم

** می دانم پست لوسی  برای بعضی ها هست ولی اول اش نوشتم

دست و پای بلوری اگر خواندی و خواستی نظر بدهی که چه لوس

مشکل خودت هست که وقتت را برای این پست گذاشتی

بهاری باشید