بزرگ مرد کوچک من

پسرک من فردا ۴ سال و سه ماه اش می شود

همان پسر کوچلویی که با آمدنش

غربت را از دلم ربود

همان که به اندازه دمی از هم جدا نبودیم

که همه کس من بود و هست

همان پسرکی که در درک من از همه آدم های اطرافم سبقت می گیرد

همان پسرکی که به قول خودش عشق مامی اش هست

پسرک من فردا به سوی آینده روشن قدم بر می دارد

درست روزی که چهارسال و سه ماه اش می شود

مدرسه را آغاز می کند

آرینم این را بدان که تو برای مامی فرشته نجات هستی و خواهی بود

مامی از الان غربت فردای خانه را احساس می کند

آرینم این را بدان به هر کجا که بخواهی برسی

ما کنارت هستیم نه یک قدم جلو ، نه یک قدم عقب

پسرک من فردا چهار سال و سه ماه اش می شود

من دیگر آن مریمی نیستم که پدر و مادرم می شناختند

نمی دانم  برای دوری است

زایمان هست یا لوسی من

ولی داغونم خیلی داغون

آنقدر که از خودم متنفرم

مهاجرت یک بدی بزرگ دارد

آن هم این است که از همه آدم هایی که با تو بزرگ شده اند

دور می شوی ، آنقدر دور که دیگر هیچ کس را برای درد دل نداری 

آدم هایی هم که پیدا می شوند هیچ کدام حالات روحی ات را نمی دانند

بعضی وقت ها متوجه نمی شوند حرفی که داری می زنی درست معنی اش این نیست

دلت تنگ هست برای خود واقعی ات

برای خود واقعی ات که بوسیله آدم های دور و برت شکل می گرفت

آنها که تو را می شناختند و نمی گذاشتند فیلم بازی کنی

که از خودت دور شوی و آنقدر دور که گم شوی

که دیگر خودت هم خودت را نشناسی و هیچ ایمانی به توانایی هایت نداشته باشی

من کی اینقدر ضعیف شدم ؟از خودم بدم می آید