کاش بغض درونم ببارد
وقتی که باید در یک مجلس شاد با بهترین لباس در حال شادی باشی
باید صدر مجلس باشی ولی مثل کوزت شدی
سعی می کنی خانه تکانی زود هنگام انجام بدهی
اما نمی شه ، هر چقدر هم سعی کنی خودت را مشغول کنی
باز هم یک جای کار می لنگد
لعنت به زندگی این روزها
لعنت به این بغض که نمی شکند
دلم آنجاست چه کنم که بسته پایم
به قول یکی از دوستان این دو تا فسقلی که همه وجودم به وجودشان بسته است
شده اند سنجاق سینه ام