کاش بغض درونم ببارد

می دانی کی بیشتر غربت را درک می کنی

وقتی که باید در یک مجلس شاد با بهترین لباس در حال شادی باشی

باید صدر مجلس باشی ولی مثل کوزت شدی

سعی می کنی خانه تکانی زود هنگام انجام بدهی

اما نمی شه ، هر چقدر هم سعی کنی خودت را مشغول کنی

باز هم یک جای کار می لنگد

لعنت به زندگی این روزها

لعنت به این بغض که نمی شکند

دلم آنجاست چه کنم که بسته پایم

به قول یکی از دوستان این دو تا فسقلی که همه وجودم به وجودشان بسته است

شده اند سنجاق سینه ام

کاش فکرم مثل یک تکه چمن روشن بود

تضاد یعنی حس الان من

پر از خوبی و بدی

پر از دلتنگی و ....

تضاد یعنی فکر قاطی و کدر من

کاش فکرم مثل یک تکه چمن روشن بود

 

** پسرک ، پسرک آخ که هرچی از تو بگویم و رسالتی که بر دوش ات کائنات گذاشته

کم گفتم ،فقط می توانم بگویم ممنونم که من را مادرت انتخاب کردی

آرینم تو رسالت بزرگی بر گردنت گذاشته شده و من برای خودم خوشحالم

و برای هزارمین بار به داشتنت افتخار می کنم

** عزیزکم ، خواهر فسقلی دوست داشتنی ام

نمی دانی چقدر دلم پیشت هست ، من را برای دوری ببخش

بهاری باشید

زمستانم بهاره اگر تو بخواهی

درست در اوج سرما منفی ۳۰ درجه یکدفعه آسمان دلش برایمان سوخت

و یک روز فقط یک روز مرخصی داد

آنوقت همه کائنات با هم دست در دست دادند تا روز تو را بسازند

یک پسرک همراه

یک روز قشنگ و گرم (البته گرم برای زمستان اینجا)

یک رادیو بیگانه که همه آهنگ هایی که تو با آنها نوستالوژی داری

از نوجوانی تا الان

را پخش می کند و یک رانندگی طولانی و خرید موفقیت آمیز

همه اینها درست وقتی اتفاق می افتاد که تو از درون خسته ایی

تو دلت ایران است پیش خواهرکی که دارد تصمیم مهمی برای زندگی اش می گیرد

و تو اینجایی و درگیر زندگی روزمره و نمی توانی الان آنجا باشی

فردا سرمای زمستان برمی گردد

ممنونم آسمان که یک روز درست وسط زمستان فکر من ، به داد من رسیدی

و من را بهاری کردی

 

بهاری باشید

من از حجم این روزها می ترسم

نمی دانم چرا اینقدر با نوشتن غریبه شدم

از کی ترس در من رخنه کرده که نمی توانم راحت بنویسم تراواشات مغز درگیرم را

من از این حالت می ترسم

وقتی بعلت یکسری تغییرات وسائل خانه را جمع می کردم

کارتنی را پیدا کردم که درونش چند سررسید و دفتر بود

باورم نمی شد روزی من آنقدر آزاد بودم

باورم نمی شد آن جملات را من نوشته بودم

من از کی ترسو شدم برای بیان خودم

بهاری باشید

میان ماه من تا ماه گردون

امان از این فیس بوک نه خیلی مجازی است که راحت باشی

نه واقعی که دلت باز شود

دنیای جالبی است ولی نه برای نوشتن

که بعلت وجود آشنایانی در سن بالا

یا دوستانی با درک ضعیف

اگر چیزی از سر شوخی یا دلتنگی بنویسی

باید هی جواب پس بدهی

امان از وقتی که نوشته را شب منتشر کنی و بخوابی

چندوقت پیش یک مطلبی از سر دلتنگی نوشتم

بعد تا مدتی باید به بزرگترهای فامیل ثابت می کردم همه چی آرومه

من اصلا مشکلی ندارم

نمی دانم درک آدم های فیس بوک چقدر است ولی کلا جای خوبی برای نوشتن نیست

تو می نویسی بچه ام این جمله رابه فارسی گفته(در نظر بگیرید که این بچه کلا انگلیسی حرف می زند)

منظورت فقط تفریح و خنده است

همه آنقدر این مطلب را جدی می گیرند که فکر می کنند تو یک مادر سخت گیر هستی

که از بچه پنج ساله توقع داری فارسی را مثل بلبل حرف بزند

یعنی دنیایی است برای خودش

نه که بد باشدها ، خوب است مزایای زیادی هم دارد

ولی جایی برای نوشتن نیست