هنوز هم می شد عاشق شد

بیست و چهارم آبان هزار و سیصد وهشتادوسه

دفتر خانه ششصد و خورده ایی

بلوار (چه فرقی می کند)

ساعت ۳ بعد از ظهر روز عید فطر

دخترک و پسر با دل هایی که پر از نگرانی بود

که از دورترین فاصله ها به هم رسیده بودند

با هم قسم یاد کردند که تا اوج بودن با هم باشند

شش سال پیش با شناختی کم ولی علاقه مند

برای ما شدن شان جشن گرفتن

و الان با عشقی شش ساله که مثل شراب شش ساله

قوی است شاید هم بیشتر

با همان حس روزهای اول عاشق هم هستند

دخترک که الان مادر یک پسر سه ساله هست

می داند هیچ کس نمی توانست مثل پسر زندگی در غربت

را برایش هموار کند طوری که بعد از شش سال یادش برود

زمانی خیلی لوس بود و وابسته

دخترک استقلال الان اش را مدیون پسر هست

غربت و دوری از خانواده خیلی سخت است

خیلی .......... اما تو هموارش کردی

تولد ما شدن مان مبارک

 

** سه روز بعد از عقد جشن عروسی بود و آن شب آسمان

نقل برسرمان ریخت یادت می آید همه متعجب بودند

تهران آن هم ماه آبان و برف

** پاییز را دوست دارم فصل رنگ ها ست

و آبان برای من ماه عاشقیت است با شروع اش تولد مامانم

است و در انتها تولد زندگی جدیدم

بهاری باشید

کمی درد دل باتو

دلم برایش می سوزد

برای او که بخاطر خراب نشدن هیکل اش

خودش را از لذت مادری محروم می کند

بیچاره نمی داند چه حسی است

این حس قشنگ مادری

اگر می دانست ............

 

می گویم خودت حالت به هم نمی خورد 

از این بنده هایت که فقط دهان حرف زدند دارد

و پای عمل که می رسند هیچ هستند

من که در یک کشور چند ملیتی هستم

می بینم همه مردم دنیا مثل هم هستند

اگر بیرون گود باشند خوب حرف می زند

  

راستی یک چیز دیگر دستت درد نکند  ما به همین هوا قانع هستیم

لطفا به خودتان زحمت منفی کردند را ندهید

به هوای جاهای دیگر برسید

بنده قانع تو

ایمان و زندگی

این هفته اینجا انتخابات شهرداری بود

یک لینک خبری می گذارم ببینید تفاوت انسان ها پیر مملکت ما

 و اینجالینک

در مملکت ما انسان ها ۸۰ ساله می شوند دور از جان منتظر عزراییل می شوند

اینجا در کارهای مهم شرکت می کنند

از این کارهایشان خوشم می آید که وقت را از دست نمی دهند

این یعنی ایمان

یعنی اعتقاد به وجود داشتن و جنگیدن و زنده بودن

زندگی را دارم از پیرزن ها و پیرمردهای اینجا یاد می گیرم

بهاری باشید

خودسانسوری برای مصلحت جامعه

یک وقت هایی دلت می خواهد هی بنویسی

از خیلی چیزهایی که ذهن ات را درگیر الکی می کند

که شاید بنویسی دیگر مهم نباشد

از اتفاق هایی که در نوجوانی ات افتاده و فقط تو می دانی وشاید کسی

چون راز دار تر از تو وجود ندارد

بعد یادت می آید اینجا خیلی خواننده خاموش داری که نصف اش ممکن است فامیل باشد

تو آن رازها را در آن زمان بیان نکردی تا کسی درباره ات برداشتی متفاوت نداشته باشد

تا کسی به چیزی که نیستی متهمت نکند

این سوال در ذهن ات شکل می گیرد ما انسان ها تا کجا می خواهیم

قاضی باشیم درباره چیزی که علم اش را نداریم

تا کی می خواهیم بیرون از گود بایستیم و بگوییم یالا حریف را بزن زمین

تا کی ...........

پ.ن.مادرانه: جدیدا لغت هایی می سازد جالب

مثلا الان من را بغل کرده و می گویند جون برکم

یا گاهی می گوید الهی آمینت برم

بهاری باشید