هنوز هم می شد عاشق شد
دفتر خانه ششصد و خورده ایی
بلوار (چه فرقی می کند)
ساعت ۳ بعد از ظهر روز عید فطر
دخترک و پسر با دل هایی که پر از نگرانی بود
که از دورترین فاصله ها به هم رسیده بودند
با هم قسم یاد کردند که تا اوج بودن با هم باشند
شش سال پیش با شناختی کم ولی علاقه مند
برای ما شدن شان جشن گرفتن
و الان با عشقی شش ساله که مثل شراب شش ساله
قوی است شاید هم بیشتر
با همان حس روزهای اول عاشق هم هستند
دخترک که الان مادر یک پسر سه ساله هست
می داند هیچ کس نمی توانست مثل پسر زندگی در غربت
را برایش هموار کند طوری که بعد از شش سال یادش برود
زمانی خیلی لوس بود و وابسته
دخترک استقلال الان اش را مدیون پسر هست
غربت و دوری از خانواده خیلی سخت است
خیلی .......... اما تو هموارش کردی
تولد ما شدن مان مبارک
** سه روز بعد از عقد جشن عروسی بود و آن شب آسمان
نقل برسرمان ریخت یادت می آید همه متعجب بودند
تهران آن هم ماه آبان و برف
** پاییز را دوست دارم فصل رنگ ها ست
و آبان برای من ماه عاشقیت است با شروع اش تولد مامانم
است و در انتها تولد زندگی جدیدم
بهاری باشید