تنها عمه پدرم که من در این دنیا دیدم عمه خاتون جان بود
یک پیرزن جالب ، از این ها که می گفتند هر جا می رفته قبل از اینکه
به پشتی تکیه بدهد قلیان اش جلو رویش بوده (البته می گویند من ندیدم)
مادربزرگم تعریف می کند آن سال های دور که او سمنان زندگی می کرده
وقتی می آمده تهران از ترمینال یک سر به کل فامیل می زده تا برای شام یا
نهار خودشان را به خانه داداشش (پدربزرگم) برساند
بعد همین که می نشسته یک پک به قلیان می زده می گفته
زن داداش داشتم می آمدم یک سر به اقدس سادات زدم گفتم دارم
می روم خانه داداشم بیا آنجا هم را ببینیم
سر راه یک سری به مغازه آقا ماشالا زدم می دانی که سرکوچه اقدس سادات هست
گفتم زشته به خواهرش گفتم به او نگویم
دوباره پکی به فلیان می زد و می گفت راستی گفتم به محمد هم بگوید
بد است خواهر و برادرش باشند و او نباشد شاید زنش فکر کند چه خبر است
دوباره پکی به قلیان می زد و می گفت راستی سر راه سری به بازار زدم
(پدربزرگ من عطار بود سر بازار ) گفتم یک سر داداش را ببینم
بعد دیدم تا اینجا آمدم سری هم به بچه ام حسین زدم او هم می آید
راستی ناصر و محمود هم می آیند کاری نکن ها همه خودی هستند
کمی آب غذا را زیاد کن
تا وقت ناهار یا شام مادربزرگ من می فهمید کل فامیل یک جورایی قرار است
سر سفره اش باشند
این عمه جان دوست داشتنی خودش و یک پسرش سمنان بودند
تقریبا همه فامیل اش تهران بودند
بعد ها که من آمدم یادم نمی آید عمه خاتون جان سمنان زندگی کرده باشد
عمه خاتون جان از آن پیرزن های جالب بود که خاطره تکراری تعریف نمی کرد
تا دلت بخواهد قصه می گفت و کنار روسری سفیداش همیشه توت خشک
و انجیر داشت یک سالک بامزه هم کنار صورت اش داشت که از نشانه های
عمه خاتون جان بودن اش بود
عمر خوبی کرد من اول یا دوم راهنمایی بودم آن سال که ماه رمضان به عید افتاده بود
روز اول عید رفت با اینکه این آخری ها آنقدر مریض بود که در خانه بهش سوند
می زدند و ولی با عزت رفت همه برای رفتن اش گریه می کردند
روز اول عید تا عصر خودش را نگه داشت که همه او را زنده ببینند بعد که
خیال اش راحت شد که بچه های برادراش را دیده و ناصر و محمود و اتی و بقیه
بچه هایش را دیده راحت پرواز کرد
نمی دانم چرا از دیروز هی آخرین عکسی ـ که ازش داریم که سر حال است
و با آن موهای حنا بسته که سفیدی بعضی موهای اش مثل مش از کنار
روسری سفید اش نمایان است و در حالیکه لبخند عمه خاتون جانی اش
را زده و مستقیم به دوربین نگاه کرده ـ را به یاد می آورم
عمه خاتون جان کاش همه مثل تو زندگی را ساده می گرفتند
و راحت هم را خوشحال می کردند
راستی می دانید وقتی عمه رفت روابط کم شد
طوری که بچه هایش گاهی هم را می بینند
ستاره آسمان می شمارم امشب
به بالین ام نیا غم دارم امشب
ستاره آسمان رنگ زمینه
خودم انگشترم یارم نگینه
** یکی از شعرهایی بود که عمه برایمان می خواند
**راستی مهدیه اگر اینجا را می خوانی بدان این روزها دلم هوایت را کرده
که یاد مادربزرگت کردم تو خیلی شبیه اش هستی
یادت هست قصه بز بز قندی را
** عمه خاتون جان از آنهایی بود که هر جا می رفت شادی بود و بزن و برقص