امشب شبه مهتابه

یک وبلاگی را باز کردم که آهنگ زمینه اش امشب شبه مهتابه

بعد این پسرک همین که همه امید مامی اش هست

شدید رفته تو فکر

بعد از مدتی می پرسم چیه مامان جان؟

با حالتی متفکر می گوید میوزیکه

از الان دارد یاد می گیرد جواب سوال را طوری بدهد

که هم جواب داده باشد و هم نه

یارب تو کلید صبح  در چاه انداز

** می دانم پست لوسی است ولی چه کنم فعلا هیچ به فکرم نمی آید

فقط خواستم بگویم ما هستیم

** راستی  وقتی می آیی و دست هایت را دور گردنم می اندازی و

نوازشم می کنی به داشتنت افتخار می کنم تو از روزی که دنیا

آمدی من را درک کردی به قول خودت فسقلی من

گاهی پسرک مامی اش را با این هیکل فسقلی من صدا می کند

عمه خاتون جان

تنها عمه پدرم که من در این دنیا دیدم عمه خاتون  جان بود

یک پیرزن جالب ، از این ها که می گفتند هر جا می رفته قبل از اینکه

به پشتی تکیه بدهد قلیان اش جلو رویش بوده (البته می گویند من  ندیدم)

مادربزرگم تعریف می کند آن سال های دور که او سمنان زندگی می کرده

وقتی می آمده تهران از ترمینال یک سر به کل فامیل می زده تا برای شام یا

نهار خودشان را به خانه داداشش (پدربزرگم) برساند

بعد همین که می نشسته یک پک به قلیان می زده می گفته

زن داداش داشتم می آمدم یک سر به اقدس سادات زدم گفتم دارم

می روم خانه داداشم بیا آنجا هم را ببینیم

سر راه یک سری به مغازه آقا ماشالا زدم می دانی که سرکوچه اقدس سادات هست

گفتم زشته به خواهرش گفتم به او نگویم

دوباره پکی به فلیان می زد و می گفت راستی گفتم به محمد هم بگوید

 بد است خواهر و برادرش باشند و او نباشد  شاید زنش فکر کند چه خبر است

دوباره پکی به قلیان می زد و می گفت راستی سر راه سری به بازار زدم

(پدربزرگ من عطار بود سر بازار ) گفتم یک سر داداش را ببینم

بعد دیدم تا اینجا آمدم سری هم به بچه ام حسین زدم او هم می آید

راستی ناصر و محمود هم می آیند  کاری نکن ها همه خودی هستند

کمی آب غذا را زیاد کن

تا وقت ناهار یا شام مادربزرگ من می فهمید کل فامیل یک جورایی قرار است

سر سفره اش باشند 

این عمه جان دوست داشتنی خودش و یک پسرش سمنان بودند

تقریبا همه فامیل اش تهران بودند

بعد ها که من آمدم یادم نمی آید عمه خاتون جان سمنان زندگی کرده باشد

عمه خاتون جان از آن پیرزن های جالب بود که خاطره تکراری تعریف نمی کرد

تا دلت بخواهد قصه می گفت و کنار روسری سفیداش همیشه توت خشک

و انجیر داشت یک سالک بامزه هم کنار صورت اش داشت که از نشانه های

عمه خاتون جان بودن اش بود

عمر خوبی کرد من اول یا دوم راهنمایی بودم  آن سال که ماه رمضان به عید افتاده بود

روز اول عید رفت با اینکه این آخری ها آنقدر مریض بود که در خانه بهش سوند

می زدند و ولی با عزت رفت همه برای رفتن اش گریه می کردند

روز اول عید تا عصر خودش را نگه داشت که همه او را زنده ببینند بعد که

خیال اش راحت شد که بچه های برادراش را دیده و ناصر و محمود و اتی و بقیه

بچه هایش را دیده راحت پرواز کرد

نمی دانم چرا از دیروز هی آخرین عکسی ـ که ازش داریم که سر حال است

و با آن موهای حنا بسته که سفیدی بعضی موهای اش مثل مش از کنار

روسری سفید اش نمایان است و در حالیکه لبخند عمه خاتون جانی اش

را زده و مستقیم به دوربین نگاه کرده ـ را به یاد می آورم

عمه خاتون جان کاش همه مثل تو زندگی را ساده می گرفتند

و راحت هم را خوشحال می کردند

راستی می دانید وقتی عمه رفت روابط کم شد  

طوری که بچه هایش گاهی هم را می بینند

ستاره آسمان می شمارم امشب

به بالین ام نیا غم دارم امشب

ستاره آسمان رنگ زمینه

خودم انگشترم یارم نگینه

 

** یکی از شعرهایی بود که عمه برایمان می خواند

**راستی مهدیه اگر اینجا را می خوانی بدان این روزها دلم  هوایت را کرده

که یاد مادربزرگت کردم تو خیلی شبیه اش هستی

 یادت هست قصه بز بز قندی را

** عمه خاتون جان از آنهایی بود که هر جا می رفت شادی بود و بزن و برقص

دنیای این روزهای ما (face book)

چند وقت هست می خواستم در وصف facebook بنویسم

نوشتنم نمی آمد

دنیای جالبی است مثل orkut نیست

امکانات بهتری داری ولی امان از این دو فرهنگی یا چند فرهنگی بودن

ملت ما

طرف عکس گربه اش یا سگش یا هر حیوان دیگری را گذاشته

بعد می بینی چقدر آدم ادعا کلاس(لطفا کسی به خودش نگیرد چون

من هیچ بلاگ نویسی را در face book ندارم) از مطلب خارج نشوم

داشتم می نوشتم که یکسری می آیند از جانشان برای این خوشگل خاله

و عسل خاله مایه می گذارند بعد همین ها برای صفحه کمک به ایتام

هیچ کاری نمی کنند اصلا برایشان مهم نیست

فی فی جون یک متن ادبی می نویسد در وصف حال خرابش

بعد اکثر دوستان نزدیکش بجای اینکه بپرسند چی شده

آن گزینه like را می زنند این یعنی به به ما خوشمان آمد که حالت خراب است

یا به به چه متن ادبی

از دوستان هر کس می شود فهمید خودش چیکاره است (البته نه ۱۰۰٪)

یک جوری این سایت دنیا پس رفته ما را نشان می دهد

اگر بخواهم بنویسم مثنوی هفت صد من بلاگ می شود

که از حال این روزهای من خارج هست

 

** تا به حال متوجه نبودم دارم قدیمی می شوم در این وادی

جدیدا چند تا پیام داشتم که وای چه آرشیوی خداییش خوشمان آمد

**کلا از اول هم اینجا را راه نیانداختم برای شلوغ شدنش و جلب توجه

برای همین زیادی نظرات برایم مهم نبود بماند چند دوست خوب از اول با من

بودند تا الان که هیچ وقت برای آنها هم مهم نبود من گاه گاه بهشان سر می زنم

**هر کس دلش خواست این متن را به خودش بگیرد برای من مهم نیست

چون مخاطب خاص ندارد (ولی می گویند چوب را که برداری ....)

** در این چهار سال و اندی آنقدر از آب و هوای عجیب اینجا نوشتم

که خودتان می توانید حدس بزنید چه بر سرمان آورده این دو روزه

** می دانم face book سر هم هست اینطوری برای رد مظالم نوشتم سر تیتر را

بهاری باشید