مرگ در یک قدمی است
ـــ وقتی پرسیدم :مامانم اینها کجا هستند دو روز خبری ازشون ندارم
گفت حالت بد شده گفتم خیلی بد با صدایی که غم درش معلوم بود
گفت آره منتظر خبر باش گفتم یعنی اینقدر بده آخه چرا ؟ نکنه بابابزرگم....
گفت نه حال بابابزرگت خوبه گفتم الان بیمارستانه گفت نه
گفتم خانه گفت نه دیگه نفهمیدم چی شد یک دفعه دلم سوخت
باصدایی ضجه زدم که برای خودم هم عجیب بود
هیچ وقت فکر نمی کردم دلم برای مردن تو بسوزه آنقدر مظلوم مردی
و عجله داشتی تا به آخرین افطاری خدا برسی که هیچ کس نفهمیده چی شد
رفتی فکر کنم خودت هم فکر نمی کردی این همه آدم که از دستت شاکی بودن
واقعا برای مرگت دل شکسته بشوند من می دانم چیکار کردی این یک سال نگه
داشتن آن پیرمرد که دیگه چشمش نمی دید کار سختی بود حتما خودت از خدا
خواستی نمانی می دانی به چی فکر می کنم به این که اینطور با عزت رفتی
تا همه ما سعی کنیم بدی هایت را یادمان نماند البته شاید توقع ما زیاد بود
تو خوب بودی و ما نمی دیدیم ولی یک چیز را هنوز یادمه من با همه بدقلقی ام
در بچه گی فقط خانه شما می ماندم شاید به خاطر دایی ام بود که آن زمان هم
بازی ام بود ولی اگر تو نمی خواستی می توانستی کاری کنی که نمانم
روحت شاد واقعا مرگت ناگهانی بود
ـــ هروقت خواستم قطره اشکی بریزم این پسرک کنار صفحه با ترفندی نگذاشت
بهترین ترفندش هم برای خندانم این بود که ادای من را در آورد عین خودم
دستش را گذاشت جلوی صورتش و اوهو اوهو مثلا گریه کرد بعد یواشکی من را
نگاه کرد و دید می بینمش گفت دالی سریع هم دست انداخت گردن و یک بوس
تفی هم هدیه داد و سریع هم خواست مزدش را بگیرد بعله به قول خودش سیر
ـــ این اتفاق باعث شد توقع ام از همه آدم ها کم شود
ـــ می خواستم یک آپ درباره این فیلم های ماه رمضان بکنم بله ما هم به برکت
این سایت های مختلف اینترنتی از برکت وجودشان بی بهره نبودیم
فقط این را بگویم
در عمرم فیلم به این تخیلی ندیده بودم (روز حسرت) این فیلم یک جور واقعیت بود
من خودم از نزدیک این جریان را لمس کردم یک از آشناهای ما
دقیقا روز اول ماه عسل در اثر سهل انگاری از گردن به پایین فلج شد
فکر می کنید در این ۵ سال کجا بوده
خانه مادرش .
مادرشوهرش لطف بکنه سالی یک بار برای عروسش سفره نذری بیندازه
شوهرش هم عصر ها یک سری بزنه فقط همین نه خرجی نه کمکی چه برسه از
این خاصه خرجی ها
البته من از این فیلم درس گرفتم مادرشوهر خوبی بشوم تا به بهشت بروم
می دانم خوب ننوشتم زیاد درگیر مرگ بالا نیستم ولی بهم ریخته ام
امان از دوری
راستی این جا یک جورهایی داره یک دفعه زمستان می آید
دوستان عزیز پدربزرگم نمرده (خانمش فوت کرده)
بخاطر دو تا کامنت اولی نوشتم
بهاری باشید