من که باور نمی کنم
بزرگ شدن خیلی درد دارد
من دیگر تحمل ندارم
می شود بزرگ نشوم
وقتی یک خبر را می شنوی و باور نمی کنی
سردرگم می مانی
الان یک هفته و نیم هست که می گویند
دیگر تو نیستی
من که باور نمی کنم
من ندیدم تو را که چشم هایت را دیگر باز نکنی
من ندیدم تو را زیر خاک بگذارند
کسی به من نگفت گریه کن تا سبک شوی
من دنبال هیچ جسدی نرفتم
گریه هیچ کس را ندیدم
خودت بگو چطور باور کنم وقتی هیچ ندیدم
یکی من را به باور برساند
می گویند پدربزرگ خوبم
که اسطوره استقامت بود برایم دیگر نیست
من که باور نمی کنم
+ نوشته شده در یکم اسفند ۱۳۸۸ ساعت 7:31 توسط مریم
|