واژه عجیب
می نویسم زنی در آستانه سی سالگی
با تعجب نگاه می کنم
کمی دور می شوم
باز هم برایم عجیب است این واژه
با خودم فکر می کنم شاید در نسل ما
این واژه تعریف نشده
باید به حافظه ام (memory) رجوع کنم
__ این طوطی الکن ما یک وقتهایی چیزهایی می گوید در نوع خودش
بی نظیر بعد یک لغت ساده مریم را نمی تواند بگوید
__ بعضی وقتها این ضمیر ناخودآگاه ام دلش می خواهد
یک زن خانه باشد از این هایی که صبح که بیدار می شوند
اول می روند سراغ کتری و بعد به کارهای خانه می رسند
ظهر هم بوی غذا شون هفت تا خانه آن ور تر هم می رود
تا با سی سی و فی فی حرف نزنند ظهر نمی شه خانه شان
برنامه های تلویزیون را حتما دنبال می کنند (من یک قسمت سریال را می بینم
بعد یادم می ره کی بود یعنی یادم می مانه ولی وقتی زمانش گذشت یادم می آید)
عصر هم بساط عصرانه شان به راه هست و شام و ناهارشان هم با هم فرق دارد
ای مادر امان از دست تو که کارمند بودی و من زندگی زنان کارمند را بلدم
برای همین این روزها که محکوم به خانه ماندن هستم نمی دانم چیکار کنم
روزها دلم که چه عرض کنم دستم هم به کار خانه نمی رود آن وقت این پسرک
توقع دارد همش با او بازی کنم
__ بعضی وقتها آی در ذهنم می نویسم بیا و ببین بعد که وقتی پیداشود
که این شازده خواب باشه(مثل الان) کاری هم نداشته باشم تا این صفحه
را باز می کنم مثل این کبوتر های بالکن مان پر می زنند و می رود انگار یکی
کیش شان کرده
می خواستم بنویسم ................
دیدم سکوت بهتر است
بهاری باشید