حرف ها دارم
با تو اي مرغي كه مي خواني نهان از چشم
و زمان را با صدايت مي گشايي !
چه ترا دردي است
كز نهان خلوت خود مي زني آوا
و نشاط زندگي را از كف من مي ربايي؟
در كجا هستي نهان اي مرغ !
زير تور سبزه هاي تر
يا درون شاخه هاي شوق ؟
مي پري از روي چشم سبز يك مرداب
يا كه مي شويي كنار چشمه ادارك بال و پر ؟
هر كجا هستي ، بگو با من .
روي جاده نقش پايي نيست از دشمن.
آفتابي شو!
رعد ديگر پا نمي كوبد به بام ابر.
مار برق از لانه اش بيرون نمي آيد.
و نمي غلتد دگر زنجير طوفان بر تن صحرا.
روز خاموش است، آرام است.
از چه ديگر مي كني پروا؟
میدانی چيه ؟ امروز با اين وب گردی
که کردم به اين نتيجه رسيدم 
اول که يک وبلاگ را راه می اندازی آنقدر احساس تنهايی
داری که همش به
سراغش میآيی همين که اين کوچلو دلتنگی هايت را برطرف کرد ديگه فراموشش می کنی فقط بخاطر پيغام هايی که ديگران می دهند آپ می کنی!
مننمیخواهم اين ظلم را به تو بکنم ولی چه می شود کرد
من هم مثل همهانسانهای اين کره خاکی هستم 
از الان چرا شکايت می کنی ؟ هروقت نيامدم يک چيزی بگو 
شعر بالا را هم از شاعر آسمانی (سهراب) قرض گرفتم
راستی تولد وب لاگ من با تولد الهه جونم مصادف شده
تولدت مبارک الهه عزیزم