من و دل مشغولی هایم

آنقدر اتفاقات خوب_من می گویم خوب اما تو باور نکن _

این چند وقت افتاده که از نوشتن عاجزم

فقط این را بگویم نمی دانستم حال خرابم ربط به اوضاع کشورم دارد

امان از این حس ششم 

که از یک هفته قبل از عاشورا حال من را دگرگون کرده بود

بیچاره بچه های جنگ

بیچاره دل پاره پاره ما که دور هستیم و نمی توانیم آنجا باشیم

اگر چیزی هم بگویم محکوم هستیم که داخل کشور نیستید

کاش شما که آنجا هستید برای لحظه ایی حال ما را بفهمید

از دور دیدن سخت است

راستی خدا چرا زمین را گرد آفریدی شاید اگر صاف بود

اینقدر تفاوت نبود


فسقلی خانه ما تولدت مبارک همیشه برای من همان کوچلو دوست داشتنی هستی

که با خودت برایم کادو از بیمارستان آوردی هیچ وقت در ذهن من بزرگ نمی شوی

خواهر خوبم

بغض

آنقدر گلوم درد می کنند که نگو

کاش این حرف ها که درونش مانده خودش راهش را پیدا می کرد

فقط روزی هزار بار خدا را شکر می کنم که تو را دارم

شانه ها و گوش هایت برای من بس است

بعضی حرف ها گفتن ندارد ولی نگفتن اش هم فقط دلت را می ترکاند

این را نوشتم که اگر روزی چشمم را بستم و همه حرف هایی که این چند وقت

در دلم مانده را با بدترین لحن به او گفتم خودم را بعدش سرزنش نکنم

یلدایتان مبارک

بهاری باشید حتی در زمستان