نیم سالگی من و تو

 

من معنی

بهشت زیر پای مادران است

را فهمیدم

وقتی خدا تو را به من داد

بهشت را با خود برایم آوردی

چقدر شیرین است همه لحظه هایی که با من هستی

هم این ۹ +۶ ماه را دوست دارم

وقتی اولین بار حست کردم

برای اولین بار قلب کوچکت را دیدم

نازنینم

آن لحظه همش ۶ سانتی متر بودی

و الان ۷۶ سانت

شست خوردنت درون مانیتور دیدنی ترین لحظه عمرم بود

نه

وقتی اولین لگد را نثارم کردی

نه

وقتی برایت لالایی می خواندم و تو سر کوچکت را به دستم می زدی

یا وقتی برای اولین بار گریه کردی

و فقط صدای من ساکت شدی

و با دست کوچکت دنبال صدایم گشتی

واااااااای

آرینم همه لحظه های خوبم را مدیون تو هستم

فرشته کوچک زندگی ما

همه اولین ها و چندمین بار هایت را دوست دارم

این را بدان

هیچ نیم سالگی برای من مهم نبود

الا امسال

آخر من و تو به اختلاف یک روز نیم ساله شده ایم

تو بهترین هدیه تولدی بودی که من گرفتم

چقدر زیباست این حس قشنگ مادری

۶ ماهگی ات مبارک مرد کوچک خانه ما

 


پ.ن.۱. بعلت باکلاس شدن بلاگفا جواب سوال ها را در نظرات می دهم

پ.ن.۲. من خواستم عکس بگذارم این سایت tinypic مشکل داره

پ.ن.۳. از مهربونی و خوبی تو است که خواهرت من را می شناسه

پ.ن.۴. مشکلش حل شد اولین عکس آواز خواندن پسرک است

پ.ن.۵. ما با هم تایپ کردیم

بهاری باشید

 

سفید

سفید

سفید

و من فکر می کنم

چگونه عروس را از داماد تشخیص داد

وقتی همه آنها با برف سپید شدند

این هایی که منظم در صف های ایستاده تا ابد آرمیده اند


پ.ن.۱. از هوای اینجا مسخره تر ندیدم حتی سایت هواشناسی هم در کار هوای اینجا مانده

پ.ن.۲. سایت هواشناسی را چک می کنم نوشته ۳ درجه بالای صفر (احساس منفی ۲)

و بارانی ناگهان پشت سرم تاریک می شود بر می گردم بورانی از برف و باد را می بینم

بیچاره آنهایی که بیرون هستند و فکر می کنند فقط قرار باران بباره آن هم شاید

در عرض نیم ساعت هوا آفتابی می شود بدون باد بعد یک ساعت دیگر که الان باشد

و قرار بود باران ما را خیس کرده باشد هوا صاف صاف است

پ.ن.۳. این پست با آواز من و آرین نوشته شده من خواندم و او در تابش جواب داده

اگر جفنگ بود ببخشید

پ.ن.۴. من ادعا شاعری نداشتم (مخاطب خاص دارد)

پ.ن.۵. چند وقت است دوباره دارم بی دغدغه سانسور شدن می نویسم البته در دفترم

پ.ن.۶. کسی می دانه این چیه Ñ Ñæíí ãÑíã یکی با سرچ این به وبلاگ من رسیده

 بهاری باشید

ذهن پراکنده من

 

 خوابهای پراکنده و آشفته 

خنده های پسرک

خانه به هم ریخته

خنده های پسرک

نزدن تلفن های واجب

خنده های پسرک

کارهای عقب افتاده

و بازهم خنده های پسرک

چطور فرار کنم از  این همه پراکنده اندیشی


دیروز جایی بودم بسیار بزرگ

با دخترکی از نزدیک آشنا شدم

که دلش بزرگتر از سن شناسنامه اش بود

نشان می داد ناراضی است از همه چیز و همه جا

ولی در سوسو نگاهش امید بود

دوستش داشتم ولی با دیدنش وابسته اش شدم

اینجا هم آدمی را پیدا می کنی

که دغدغه هایش در پراکنده های ذهن دوستانش خلاصه شود

شاید خودش باور نداشته باشد

ولی من ایمان آوردم به این محیط سرد

حتی به آن پنجره

که او از آن متنفر بود

شاید بیایی و اینجا را بخوانی

خانمی

به خودت ایمان بیاور که دست هایت سبزی ذهنت را دارد


پ.ن.۱. وقت پی نوشت نوشتن ندارم

آخه من یک مادرم که پسرک کوچکم دارد من را باتمام وجود صدا می کند

بهاری باشید