ترس
گلین جون و مروارید عزیزم از من خواستند
از ترس های بچه گی هایم بنویسم
ترس هایی که هنوز با من هستد
۱) اولیش را فکر کنم اکثر هم نسلی های من تجربه کردند
جنگ ـ وقتی ۱ سالم بود این جنگ لعنتی شروع شد
بهترین سال های عمرم که می توانست با بازی بگذره
تو فکر مرگ و بمب و موشک و دشمن و عروسک های مرگ آور
می دانید من از این عروسک گنده ها می ترسم
از کسانی که طوری خودشان را می پوشانند
حتی صورتشان هم معلوم نیست
چون خودم دیدم یکی که هیچ جایش معلوم نبود یک عروسک را کنار
پادگان ولی عصر گذاشت و بعد یکی از هم مدرسه ایی های من
با برداشتن آن عروسک منفجر شد
هنوز هم کابوس من هواپیماهایی است که این آخری ها تهران هم می آمدند
ما چون جایی را نداشتیم که فرار کنیم تا آخر جنگ را تجربه کردم
شاید باورتان نشه هنوز وقتی خواب بد می بینم
خواب سربازهای دشمن است
۲) ترس از دست دادن انسان های مهم زندگی ام
این هم برمی گرده به فوت دایی ام
ما یک جورهایی باهم بزرگ شده بودیم
۳) ترس از هر حیوانی که دنبالم کنه
من خیلی راحت سوسک را می کشم (نخندید)
ولی اگر همین سوسکه دنبالم کنه ازش فرار می کنم
ولی با سگ و مارمولک هیچ وقت دوست نمی شوم
بچه که بودم یک سگ ولگرد بدجوری ترساندم
مارمولک را هم نمی دانم (خوب چندشم می شه)
(من ۴ تا جوجه و یک گربه را با هم بزرگ کردم)
۴) ترس از نرسیدن و فاصله ها
فیلم اخراجی ها را دیدم اگر همه خندیدند ولی من گریه کردم
می دانی چرا چون طنز تلخ بود
واقعیت بود ![]()
گلکم این چند روز خیلی زیادی درکم کردی![]()
ممنونم پسرم که مامان را اذیت نکردی ![]()
تا تو درون من هستی سعی می کنم مواظب خودم باشم
تا تو اذیت نشوی ![]()
هرکس دوست داره می تواند تواین بازی شرکت کنه
همه شما دعوتید ![]()
بهاری باشید![]()