گیج هستم

 

نمی دانم این احساس من هست که گم شده

یا همه برای مدتی که دور هستند وقتی می خواهند برگردند قاط می زنند

حسابی گیجم یکی به دادم برسه

نه که فکر کنی از این جا خوشم می آید ها نه

ولی

چرا احساسم را برای اولین بار نمی فهمم

امروز وقتی برای صدمین بار عکس های شب قبل از

آمدنم  به اینجا را دیدم

درست یک سال و ۱۷ روز و ۱ساعت و ۳۰ دقیقه گذشته

با دیدن همه عکس ها گریه کردم

ولی نمی دانم چرا ته دلم  هیچ حسی نیست

بهنام می گه وقتی ببینیشون متوجه احساست می شی

شاید آنقدر دلتنگی ام کهنه شده

که مثل یک زخم ناسور شده به دردش عادت کردم

می ترسم از آمدن نه برای آمدنش

برای برگشتش

دل من خیلی بیچاره است آخه الان اگر چند تیکه شده بین

چند قاره سرگردان است اینجا جای پیشرفت منطق و علم

آنجا جای پیشرفت احساسات کاش حداقل وقتی می آمدم

بهم بد می گذشت تا بتوانم راحت برگردم

ولی از الان می دانم که آن آدمهایی که ایران منتظر من هستند

آنقدر خوب و مهربون هستند که این دو ماه را متوجه نمی شم

باید بگویم خدایا شکرت برای همه آدمهای خوبی که کنارم قرار دادی

ولی همین انسان های خوب زنجیر من هستند


یک مطلب بی ربط

با دیدن اعدام صدام اصلا خوشحال نشدم نمی دانم چرا؟

با اینکه هنوز کابوس های من شب های بمباران

و دیدن هواپیماهایی است که این آخری ها به خودش

اجازه می دادند تا تهران هم بیاید

یا عروسکی که کنار پادگان بود و در دست یکی از بچه های

مدرسه ما منفجرشد

کلاسهایی که تو پناهگاه ها تشکیل می شد

شب هایی که مجبور بودم بخاطر کشیک بابام و مامانم

در بیمارستان پر از مجروح به سر ببرم

نمی دانم چرا با این همه مصیبت با دیدن اعدامش

ناراحت شدم ولی شاد نشدم

شاید اگر صدام را کودک های حلبشه محاکمه می کردند

یا زن های خوزستان و کردستان و شهرهای مرزی

من هم دیگر کابوس نمی دیدم

فردای اعدامش خواب دیدم

هواپیماهای عراقی به اینجا حمله کردند و دارند همه جا را می گیرند


بخاطر پراکنده گویی هایم معذرت می خواهم

به من حق بدهید قاطی کردم

جمعه به ساعت ایران ۱۲ شب پرواز دارم

و شنبه ساعت ۹ شب می رسم به زادگاهم

تا ۲۳ اسفندـ تولد وبلاگم ـ هم شاید نتوانم به هیچ کس سربزنم  

آخه دقیقا بعد از یک سال و ۱۹ روز و ۱۴ ساعت دوری از مامانم

می خواهم ببینمش می خواهم خودم را از عطر مهرش پر کنم

تا وقتی برگشتم بتوانم مثل او مادر قوی برای مورچه باشم

بهاری باشید مهربون های من

خانه

 

دارم می آیم دارم می آیم به خانه مون

فکر نمی کردم کارهایم جور بشه و بتوانم

سال ۸۵ تهران را ببینم ولی این ماهی که تو دلم هست

دعایم را برآورده کرد و قبل از تعطیلات اینجا

کارتم آمد

دلم خیلی تنگ شده حتی برای هوای آلوده تهران

برای آغوش مامان و نوازش بابایم

برای دعوا با الهام و تعریف های مهناز از خانه تا دانشگاه

برای مثل اسب دویدن تو راه پله های خانه مان

الان می دانم اگر این کار را کنم تنبیه می شوم

برای خانه مادرجون که همش فاصله اش با خانه ما چند پله بود

برای ایستگاهای اتوبوس و مترو

برای تاکسی ها که همه جا پیدا می شد

آخه اینجا از این خبرها نیست حتما باید زنگ بزنی بعد هم

پول خون باباشون را بهشون بدهی

برای ویراژ دادن تو اتوبان نیایش و ترافیک همت

حیف که بخاطر این مورچه نمی توانم تو ایران رانندگی کنم

برای امامزاده صالح و دربند

دلم لک زده برای یک دل سیر گریه

بدون اینکه کسی از تو بپرسه چرا ؟

برای از میدان ونک تا میدان ولی عصر پیاده روی با نازی

برای شلوغی بازار بزرگ

برای فکر نکردن و راحت فارسی حرف زدن 

برای ساندویچ هایدا و همبرگر بوف

برای نان بربری با خامه و عسل

برای گربه ها که راحت تو خیابان ول بودند

مُردم اینقدر سنجاب جای گنجشک روی درخت دیدم

دلم حتی برای ترمینال جنوب هم تنگ شده

حسابی سرم گرم شده تا ۱۲ ژانویه که پرواز کنم

 به سوی خانه

شرمنده اگر به هیچ کدامتان نتوانستم سربزنم

فعلا تا قبل از عید نوروز که برگردم

بهاری باشید


پ۱: لطفا این مدت نظر ندهید وبلاگ جالبی داری به ما هم سربزن

اگر مطلب را کامل بخوانید متوجه می شوید وقت ندارم

پ۲:این  مورچه برای گلین جون فرستاده آخه صفحه نظراتش را نتوانستم باز کنم

پ۳: بابت مهربونی هایتان یک دنیا سپاس