بنده خدا
در یک روز تعطیل زمستانی
پسر شش هفت سالهاي جلوي ويترين مغازهاي ايستاده بود
او كفش به پا نداشت و لباسهايش کهنه بودند
زن جواني ازآنجا ميگذشت. همين كه چشمش به پسرك افتاد،
آرزو و اشتياق را درچشمهاي آبي اوخواند
دست كودك را گرفت.................... و
داخل مغازه برد و برايش كفش ويك دست لباس گرم خريد
آنها بيرون آمدند و زن جوان به پسرك گفت
حالا به خانه برگرد.
امیدوارم كه تعطيلات شاد وخوبي داشته باشي
پسرك سرش را بالا آورد،
نگاهي به او كرد وپرسيد: خانم! شما خدا هستيد؟
زن جوان لبخندي زد و گفت: نه پسرم
من فقط يكي از بندگان او هستم
پسرك گفت: مطمئن بودم با او نسبتي داري
می دانم این نوشته برای همه شما ها تکراری است
ولی دلم نیامد شما عزیزان بیایید اینجا
و آن آپ قبلی من را ببینید
فعلا حال ندارم و در اولین فرصت با
یک مطلب بهتر برمی گردم
بهاری باشید








