بنده خدا

در یک روز تعطیل زمستانی

پسر شش هفت ساله‌اي جلوي ويترين مغازه‌اي ايستاده بود

او كفش به پا نداشت و لباسهايش کهنه بودند

زن جواني ازآنجا مي‌گذشت. همين كه چشمش به پسرك افتاد،

آرزو و اشتياق را درچشمهاي آبي اوخواند

دست كودك را گرفت.................... و

داخل مغازه برد و برايش كفش ويك دست لباس گرم خريد

آنها بيرون آمدند و زن جوان به پسرك گفت

حالا به خانه برگرد.

امیدوارم كه تعطيلات شاد وخوبي داشته باشي

پسرك سرش را بالا آورد،

نگاهي به او كرد وپرسيد: خانم! شما خدا هستيد؟

زن جوان لبخندي زد و گفت: نه پسرم

من فقط يكي از بندگان او هستم

پسرك گفت: مطمئن بودم با او نسبتي داري


می دانم این نوشته برای همه شما ها تکراری است

ولی دلم نیامد شما عزیزان بیایید اینجا

و آن آپ قبلی من را ببینید

فعلا حال ندارم و در اولین فرصت با

یک مطلب بهتر برمی گردم

بهاری باشید

باور

 

تا حالا شده یک خبری را بشنوید ولی چون

آنجا نبودید باور نکنید

من الان همین حال را دارم

چرا رفتنت باورم نمی شه

شاید چون اعتقاد دارم جای تو بد نیست

ما هم باید سعی کنیم به تو برسیم

خدا کنه جایت خوب باشه

با اینکه پدربزرگم نبودی ولی

برای من کم از یک پدربزرگ نبودی

روحت آزاد و شاد

فکر می کردم دارید از من یک چیزی را پنهان می کنید

شما ها هیچ وقت این حس ششم من را جدی نگرفتید

مامان گلم می دانم الان چه حالی داری

کاش پیشت بودم

از لحاظ روحی زیر صفر هستم

شرمنده  تا مدتی حس سر زدن ندارم

عکس

 

هیچ توضیحی ندارم

الا اینکه دیگه خسته شدم از هر چی جنگ و کشتاره

از تنهایی

از خبرهای تلفنی که بهم می دهند

از دوری

از اتفاق هایی که داره تو تهران می افته

و من بغیر از اینکه بشنوم یا گاهی عکسی ببینم

هیچ کاری نمی توانم بکنم

مامان گلم دلم می خواست الان کنارت بودم

کمی دلداریت می دادم متاسفانه اگه بخواهم

تلفنی چیزی بگویم ممکنه گریه کنم و تو بیشتر غصه بخوری

شدم یک مریم مرده متحرک

عجب اصطلاح جالبی نه

همش با  حرف  م  شروع شد

فقط همین


اینجا کشورهای آمریکایی مرکزی فستیوالی داشتند

ما که جرات نکردیم وارد محوطه شویم

مانند آدمهایی که آمدند ملاقات زندانی

از پشت یک سوم سیم خاردار

نگاهشان کردیم البته زود هم برگشتیم

عکسشان را می گذارم

عکس های طبیعت هم مال تابستان اینجاست

آدم وقتی زمستان اینجا را می بینی باورش نمی شه

اینجا تابستان هم داره

 

ببخشید آپ جالبی نبود ولی خودتان گفتید آپ کن

از همه شما هم ممنون که تولد بهنام آمده بودید

بهاری باشید

 

زندگی من

 

هدیه ام را بپذیر

چکه اشکی است که از چشمه شفاف دلم جوشیده است

و گلی سرخ

که از سبزترین ناحیه عشق برایت چیدم

این اولین سالی است

که این روز مهم را درکنار هم هستیم

عزیزم

مهربانم

عشق من

تولدت مبارک


شرمنده همه شما دوستان هستم واقعا وقت ندارم

سعی می کنم به همه شما خوبان سر بزنم

این آپ هم اضطراری بود بخاطر تولد بهنام

هیچ کس را هم وقت ندارم دعوت کنم ولی هرکس آمد قدمش سر چشم

راستی عکس صبحانه تولد را هم می گذارم ببینید چه کدبانویی شدم

با آرزوی بهترین ها برای همه شما خوبان

صبحانه تولد

بهاری باشید