تبليغاتX
دلتنگی های یک مریم - بنده خدا
این کوچلو می گه می تونه به من کمک کنه تا از دوری خسته نشم

در یک روز تعطیل زمستانی

پسر شش هفت ساله‌اي جلوي ويترين مغازه‌اي ايستاده بود

او كفش به پا نداشت و لباسهايش کهنه بودند

زن جواني ازآنجا مي‌گذشت. همين كه چشمش به پسرك افتاد،

آرزو و اشتياق را درچشمهاي آبي اوخواند

دست كودك را گرفت.................... و

داخل مغازه برد و برايش كفش ويك دست لباس گرم خريد

آنها بيرون آمدند و زن جوان به پسرك گفت

حالا به خانه برگرد.

امیدوارم كه تعطيلات شاد وخوبي داشته باشي

پسرك سرش را بالا آورد،

نگاهي به او كرد وپرسيد: خانم! شما خدا هستيد؟

زن جوان لبخندي زد و گفت: نه پسرم

من فقط يكي از بندگان او هستم

پسرك گفت: مطمئن بودم با او نسبتي داري


می دانم این نوشته برای همه شما ها تکراری است

ولی دلم نیامد شما عزیزان بیایید اینجا

و آن آپ قبلی من را ببینید

فعلا حال ندارم و در اولین فرصت با

یک مطلب بهتر برمی گردم

بهاری باشید

نوشته شده توسط مریم در ساعت 21:44 | لینک  |