تبليغاتX
دلتنگی های یک مریم
این کوچلو می گه می تونه به من کمک کنه تا از دوری خسته نشم

ما امروز برای پنجمین بار با هم زمزمه کردیم

که تا اوج بودن با هم هستیم

تولد ما شدنمان مبارک

ــ هنوز هم این زندگی برای ما جدید است

ــ آخر هفته پیش هر بلاگی که پسوند بلاگفا داشت می رفتم یک صفحه ایی

 می آمد که من فکر می کردم بلاگفا هک شده بعد هم مریضی شدم

 که چند بار عزرائیل یک سلام و علیکی با من کرد وسط

این حال بد شدن ها و خوب شدن ها یک دفعه احساس

کردم آن صفحه ایی که کامپیوتر به من نشان می دهد

یک جوری ربط به آنتی ویروس دارد

حال مان که خوب شد آنتی ویروس را قطع کردیم بلاگفا از هکی در آمد

ــ چند وقت پیش یک تولد هم رفتیم که ملیت شان آرژانتینی بود

آی اینها راحت بودند از لباس که هیچی نگویم بهتره

 پذیرایی که هیچ ولی با اینکه اسپانیش صحبت می کردند و تنها کسی که نمی فهمید

من و پسرکم بودیم (بهنام بلد بود) آنقدر احساس راحتی داشتم و آنقدر صمیمی بودند

با اینکه من را برای بار اول می دیدند  فکر نکنم احساسی را که داشتم

 در هیچ مهمانی هم وطن های عزیزم برای بار اول

و در این شرایط می توانستم داشته باشم

ـــ الان خوبم ولی همین چند خط را که نوشتم یکی به نام آرین

 یک بار درخواست نانای کرده یعنی نانای بگذار خودت هم بلند شو

 بعد تا دوباره نشستم درخواست شیر شده

تا چیز دیگر نخواسته بروم

ــ راستی من می دانم شما دوست های خیلی خوبی برای من هستید

ولی دیگه دوست معنوی خالی نمی خواهم یک کمی دوست فیزیکی می خواهم

اگر مثل ما تنها باشید متوجه می شوید چی می گویم

ــ می دانم بعضی وقتها اینجا را می خوانی مرسی بابت مهمانی تولد و لبخند

و صبرت که شش سال پیش من را عاشق خودش کرد 

راستی یک چیزی پرستار خوبی هستی اما  

یک چیز دیگر پسرک با این لبخند خود تو است همین لبخند که من

نامش را معنی زندگی گذاشته بودم و دلم می خواست پسرک هم همین طور باشد

بهاری باشید

نوشته شده توسط مریم در ساعت 8:23 | لینک  | 

یک روز تعطیل بدون هیچ دغدغه ایی

دستت را می کنی تو جیبت  و پدر و پسر را با هم تنها می گذاری

می روی که کمی فقط خودت باشی فقط خودت و این برگ های پاییزی

فقط خودت و یک ذهن بدون فکر

درباره ترس از سرماخوردگی بچه ات تو این هوا

بدون نگرانی از راندن کالسکه

هی فکر می کنی به هیچ (یکبار گفتم وقتی به هیچ فکر کنی یعنی مرگ)

ولی الان هیچ یعنی همه دغدغه هایت

دلت برای خودت تنگ شده بود آنقدر که وقتی احساس کردی ذهنت

از همه دغدغه هایت پاک شد حسابی خودت را بغل کردی و اشک ریختی

مثل آن موقع ها که تنهایی هایت را دوست داشتی

خوشحال شدی که هنوز از تنهایی نمی ترسی

خوشحال شدی که هنوز فکرت درگیر می شه

وقتی برگشتی با دیدن نهار آماده و دوتا بغل که  برایت باز بود

روبرو شدی اولی با همه کوچکیش برایت از همه دنیا بزرگتره

و دومی تکیه گاهت

خوشحال شدی که این دو مرد زندگی ات   سعی  درکت کنند

او که تو را تنهایی بیرون فرستاد بدون هیچ فکری

و آن یکی که با همه دلتنگی اش فقط

نگاهت کرد و بوسیدت نه شکایتی و نه گله ایی


پ.ن.۱. ما دنبال یک دوست مثل خودمان بیکار می گردیم اینجا تنهایی اش بدجوری اذیتم می کنه

پ.ن.۲. عکس پایین همان برفی که دیدید فقط یک روز دوام داشت فرداش دوباره شد

مثل عکس بالا با کمی برگ کمتر البته سرمایش کم نشد

پ.ن.۳.درباره مطلب بالا اگر بخواهم بنویسم که به چه فکر کردم بحثی است

جداگانه فقط همین که خودم را کمی پیدا کردم

بهاری باشید

 

 

نوشته شده توسط مریم در ساعت 15:50 | لینک  | 

فاصله این دو عکس ۲ روز هست

و اینچنین بود که زمستان شروع شد

فکر نکنید این خوشحالی است ها نه

روزهای خاکستری که خوشحالی نداره

البته من دوست دارم این منظره را از پشت شیشه


پ.ن. قابل توجه بعضی ها آنقدر نیامدی خانه ما که منظره اش دیگه برفی شد

منظره قشنگی داشت گلت را ببوس خیلی خوشمزه است

بهاری باشید حتی در برف

نوشته شده توسط مریم در ساعت 7:29 | لینک  |