تبليغاتX
دلتنگی های یک مریم
این کوچلو می گه می تونه به من کمک کنه تا از دوری خسته نشم

 

بلاخره این مامان خانم ما اجازه داد دوباره ما بنویسم

همش از ما کار می کشه

تا ما بیدار می شویم و از خودمان جیغ می زنیم

فکر می کنه دلمان برای او تنگ شده

زودی می آید هی ما را لوس می کنه

آی قربونت بشم گل پسر من

دردونه من ‌؛راستی این دردونه چیه خوشمزه است آیا؟

بعد هم یا توپ می ده دست مان

یا یک پارچه می اندازه روی سرمان و می گه

آرین بُدو

آخه شما بگویید من  با یک پارچه چطوری می توانم بُدو ام

ما هم دست و پا میزنیم خودمان را سریع خلاص می کنیم

و یک لبخند برای خودمان می زنیم اینها می گن

واااااای بچه ام خوشش آمد

و دوباره

البته ما چون پسر آقایی هستیم باز هم دست و پایمان را تکان می دهیم

راستی ما نمی دانستیم اینقدر خوشگلیم

قبلا ها در آینه به خودمان نگاه نمی کردیم ولی الان فقط خودمان را می بنیم

و هی به خودمان لبخند می زنیم

آنقدر این کتاب های مامان مان را دوست داریم ولی تا کتاب هایش را می آره

یک کتاب هم به ما می ده تا مثلا سرمان گرم بشه

خوب چون یک کمی فقط یک کمی کنجکاو هستیم

و کتابی که به ما داده  خیلی چیزهای خوشمزه داره

ـ راستی شما می دانید این عکس ها را چطوری بخورم ـ

این دنیای شما هم خیلی خوشمزه هست ها

چه کیفی می کنید وقتی یک دور غلت می زنید بعد

دوباره آسمان را می بینید

ما اصلا گول نمی خوریم

آخه دلمان دردش می آید اگر گول بخوریم

ما می خواستیم برای ۳ ماهگی مان بنویسیم ولی

این مامان مان همان روز ما را برد تا خانه را تمیز کنیم

بین خودمان بماند ها ما به هیچ کس اعتماد نداریم

الا همین مامان مان

اگر حالمان بد باشه هر کس ما را بخواهد آرام کند

فریاد هایی می زنیم

ولی همین مامان مان بغل مان می کند سرمان را

روی شانه اش می گذاریم و ساکت به اطراف نگاه می کنیم

راستی این دست هم خوشمزه است

بخصوص اگر دست کسی باشه

خاله ملودی خوشمزه ما خودمان بلدیم فقط

به خانم های خوشگل می خندیم آن هم طوری که دندان هایمان

که قرار پیدایشان بشه (نمی دونم کجاست) معلوم می شه

ما رفتیم آخه خسته هستیم

سی یووووووووووووووووووووووو

راستی این رنگش خوشمزه تر از نوشته مامان مان است

نوشته شده توسط مریم در ساعت 7:14 | لینک  | 

 

می دانی چند وقت هست برای هم نامه ننوشته ایم

اصلا من را یادت هست

می دانم به اینجا سر می زنی و به قول خودت پسر زشتم را می بینی

این اسباب کشی با وجود همین پسرک باعث شد

نامه هایی که برای هم می نوشتیم را دوباره بخوانم

چقدر به هم نزدیک بودیم

تو  به آرزوت رسیدی آزی آیا؟

یادته برای من نوشته بودی یک نفر تو این دنیا هست

که مال منه فقط مال من

کسی که من را درک می کنه

هیچ وقت آن وقت ها فکر نمی کردم آن یک نفر در یک قاره دور هست

آن وقت ها فاصله من تو ۳ ساعت راه در جاده بود

الان ۲۴ ساعت راه با هواپیما

آزاده فکر می کنی فاصله فکر هایمان چقدر است

هنوز هم من را قبول داری

دلم تنگ شده برای آن نامه نگاری ها و حرص خوردن از دست مردهایی

که قدر زن هایشان را نمی دانستند

راستی داری به آن جایگاه می رسی خانم دکتر آینده خیلی نزدیک

من چی ؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟

یادته به من می گفتی ظلم می کنم شعرهایم را برای جایی نمی فرستم

آزی الان چی ؟ الان هم ظلم  می کنم که دیگر شعر نمی گویم

راستی نثرم هم افتضاح شده

تو نامه ها را داری ؟

دیروز عصر بخاطر یک توفیق اجباری که آرین نصیبم کرد

همه ۱۰ تا نامه ایی که داشتم را خواندم

هنوز هم کتاب (هشت کتاب ) سهراب را داری

ـ کتاب من را که این انگلیسی های نامرد دزدیدند ـ

شعری که من نوشته بودم هنوز هم در کتاب هست یا مثل خودم پاک شده

وای آزی دلم لک زده برای بحث های الکی

برای آن نامه های کاغذی از این پست های الکترونیکی نمی خواهم

کلاس زبان پ ه ل و ی (باستانی)

برای گشتن تو انقلاب و کیف کردن وسط کتاب ها

نمایشگاه کتاب (خوراکی)

می دانی من دیگر آن مریم نیستم

غرق شدم در زندگی

مرد خوبی نصیبم شد ولی هر چقدر هم زندگی ات خوب باشه

باز هم تو یک زنی

 گاهی بوی سیر داغ و پیاز داغ

و همیشه بوی شیر می دهم

الان دغدغه ذهن من شل یا سفت کار کردن آرین هست (ببخشید)

در لبخند آرین غرق می شوم

یادته غروب به من آرامش می داد الان شب این آرامش را می دهد

ولی هنوز هم عاشق غروبم حتی در غربت

به قول تو چه جذاب غروب و غربت فقط در یک حرف باهم فرق دارند

دلم آن حیاط بزرگ را با آن درخت گنده عرعر می خواهد

ـ با اینکه بهش حساسیت داشتم ـ

حیاط که از بین رفت ولی درخت همچنان پا برجاست

فکر می کنی اگر آن خانه خراب نشده بود

هنوز هم آن حیاط برای مان بزرگ بود

خیلی حرف ها دارم که با تو بزنم

ما کی از هم فاصله گرفتیم شاید من دیگر آن مریم نیستم

سطحم از تو پایین تر رفته

ولی تو برای من همان آزاده هستی که از آب می ترسید و به چرا می گفت شرا

تو برای من همان آزاده هستی که ساعت ها با هم بحث می کردیم

درباره شاملو و سهراب و امین پور و .......................

راستی کتاب شعر قیصر امین پور را که با هم خریدیم هنوز دارم

آن وقتها تو به من می گفتی برایت کتابی را تهیه کنم الان من احتیاج دارم

خانم دکتر دوست داشتنی من

دلم لک زده برای خیلی چیزها

کاش من آیدا بودم


پ.ن.۱. این پست مخاطب خاص داره از سر دلتنگی هم نوشته شده

پ.ن.۲. من از زندگی ام راضی هستم یک وقت کسی فکر نکنه مشکل دارم

پ.ن.۳. پسرک آنقدر زودتر از سنش پیش می رود

          که می ترسم ۲ سالگی مجبور شوم بگذارمش مدرسه

پ.ن.۴. اگر دوست داشتید نخوانید

پ.ن.۵. هر دو عکس شکار لحظه هاست

بهاری باشید

نوشته شده توسط مریم در ساعت 1:35 | لینک  |