می دانی باورم نمی شه از هفته پیش که من دلم گرفت
آسمان همچنان گریه می کند
یادته برای اون مادر یا اون زن
اینجا آنچنان بارونی می آید که تو عمرت ندیدی
مثل فیلم های هندی یا جنگل های آمازون
بدجوری تو خودم گم شدم این بارون سیل آسا هم بدترش کرده
انگار قرار آنقدر ببارد تا شاید ...............................
نمی دانم ، اصلا من هیچی نیستم ولی تو که بزرگی
به من زندگی ام را برگردان
می دانی من کودکی هستم در لباس این آدم بزرگ ها
من هنوز هم با جعبه رنگ هایم شاد می شوم
با عروسک هایم می رقصم
ولی چه کنم که دیگر بزرگ شدم و گریه ام فقط برای دوری از مادر
یا مداد شکسته ام نیست
گرفتگی دل من بخاطر شکستن گاه و بی گاه آدم ها ست
چی می شد آدم ها نقاب نداشتند ؟
ببخشید دوستان خوبم مجبور شدم این را بنویسم
آخه با نوشتن آرام می شوم
از هم شما عزیزان ممنون هستم که دغدغه های ذهن من را می خوانید![]()
امشب من مفهوم گذشت را فهمیدم
می دانی گذشت یعنی چه؟
یعنی مادر
من امشب جایی بودم
که دیدم یک زن درون خودش خرد شد
شاید در این چند سال چندبار خرد شده باشد
ولی چون مادر است حرفی نمی زند
خدایا باز هم قاطی کردم
آخر این چه احساسی است که به من دادی
من امشب با دیدن این منظره از درون خرد شدم
از خودم بدم می آید چرا نمی توانم کاری کنم
فکر کن نزدیک روز مادر هستیم من شکستن یک زن را دیدم
فکر نکنید من فقط منفی ها را می بینم نه من شوهری را هم دیده ام
که از پدر و مادر همسرش بهتر درکش می کنند
ببخشید اگر دوست نداشتی اصلا هیچ کامنتی نگذارید
من این جا را راه انداختم تا دغدغه های ذهنم را بنویسم
حداقل با نوشتن کمی آرام می شوم
یادم هم نمی رود تا برای زندگی ام همیشه شاکرش باشم ![]()
موفق باشید و بهاری
می دانی ارسطو درباره انسانها چی می گوید
او می گوید:
انسان تنها جانور با منطق روی زمین است
به نظر من این گفته زیاد درست نیست
چون زنبور و مورچه هم منطق دارند حتی از ما بیشتر
من در تعریف از انسان می گویم:
تنها موجودی است که می خندد
فقط انسان این موهبت نصیبش شده
خنده نقطه اوج انسان است
ببینید انسان های شاد راحت از خطاهای بندهای خدا می گذرند
انسان های شاد می توانند به راحتی همه را شاد کنند حتی افراد بخیل را
اگر تو بنده های او را شاد کنی او به تو نزدیکتر است
با خنده می توان به خدا نزدیکتر شد
شاید خنده پلی باشد برای رسیدن به او که دانا است و توانا
یادت می آید همین چند روز پیش گفتم
زندگی ترسیم است نه شمردن
حالا می گویم این رسم را با لبخند بکش![]()
موفق باشید و بهاری بیاندیشد
جالب یک عالم فکر تو مغزت باشه ولی ........... نتونی بیان کنی
نکنه مُردَم نه من زنده هستم
چون هنوز خدا را دارم
هنوز هم صبح ها با طلوع خورشید بیدار می شوم
هنوز هم تا روزنامه های ایران را نخوانم (حتی فقط یک خبر) نمی توانم بخوابم
اگر با مامان تلفنی صحبت نکرده باشم تا صبح گیج ام ،خواب های پریشان
هنوز هم چایی را تلخ تلخ دوست دارم و شیر را سرد
اگر یکی برایم کامنت بذاره برای تشکر هم که شده سراغش می روم
حتی اگر مطلبش را قبول نداشته باشم
هنوز هم چاپلوس ها و دروغ گو ها را نمی توانم تحمل کنم
هنوز هم دلم برای همه چیز ایران تنگ می شود ـ حتی دود تهران ـ
هنوز هم آسمان با دل من می گیرد حتی با من می رقصد
هنوز هم شب ها زود می خوابم تا شاید خواب پدربزرگم را ببینم
هنوز هم غذای مورد علاقه من ماست است
هنوز هم شبها احتیاج به شنیدن قصه دارم تا خوابم ببرد
هنوز هم چراغ های رابطه را می توانم روشن کنم
این جا از هر ملیتی که فکرش را بکنی من یک دوست دارم
هنوز هم دوستام دلشان برایم تنگ می شود
هنوزهم می توانم از دیدن طبیعت سبز آنقدر غرق خوشی شوم
که حساسیتم را به گیاهان فراموش کنم
ولی خیلی کارها را نکردم مثل کتاب زهیر که نمی دانم چرا تمام نمی شود؟
می دانی به چه نتیجه ایی رسیدم
زندگی رسم کردن یک تصویر است نه شمردن ارقام
این تصویر را زیبا بکشید
امروز تولد وبلاگ یک تنبل مهربون دنیا است
خودش که جشن نگرفت من اینجا تولد وبلاگش را تبریک می گویم
پسرخاله تنبل تولد وبلاگت مبارک ![]()
می دانی به چی فکر می کنم ؟
خدا کجاست؟ ![]()
تعجب نکنید نمی خواهم کفر بگویم قبولش دارم می دانم که هست .
ولی وقتی این بچه های خیابانی را می بینی فکر کردی خدا کجاست؟
مگر همه ما یکی نیستیم چرا این همه تفاوت که یکی در پر قو بزرگ شود
و یکی برای اینکه شب بتواند سر راحت بر روی سنگ بگذارد دنبال من و تو بدود
تا چیزی را با پروریی بفروشد (البته به نظر ما پر رویی )
وای جنگل را بیابان می کند !!!!!!!!!!!!!!!! ![]()
بدجوری قاط زدم شدم یک انسان گیج
الان چند روز است این چرا بدجوری ذهنم را مشغول کرده
چرا زندگی من اینقدر آرام است (خدایا شکرت) ![]()
و زندگی او همیشه در تلاطم او تقاص چی را پس می دهد ؟؟؟؟؟
یکی به دادم برسد ![]()
ممنون که وقت گذاشتید و تراوشات مغز هنگ کرده من را خواندید![]()
سلام عزیزان
خیلی شرمنده شما دوستان هستم ![]()
سعی می کنم هر چند وقت یکبار آپ کنم
قول نمی دهم ..................
اینجا عجیب ترین جایی است که من دیدم
در عرض ۲ روز بهار آمد
به همین سادگی
یک روز هوا تا مرز ۲۵ درجه هم رسید آنقدر شرجی بود
که احساس خفگی به آدم دست می داد
هوا فقط یک روز گرم شد تا جوانه ها سبز شوند
بعد باران آمد با سرما ملایم
هنوز هم سیل آسا می بارد
دیشب فکر می کردم چقدر سنگ شدم
بعد فکر کردم آیا هنوز می توانم نگران باشم
ودل بسوزانم برای همه انسان ها
آسمان به دادم رسید، دیدم
هنوز هم وقتی دلم می گیرد آسمان با من گریه می کند
تا یک هفته قرار است ببارد
من راضی نبودم ولی زمین احتیاج داشت
ممنون که پراکنده های ذهن آشفته من را خواندید![]()

